شهادت او به دست شقی‌ترین اشقیا تجسم روضه عاشورایی بود

یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین می‌آورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمی‌رسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچ‌وقت از تو سیر نمی‌شوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.» 

یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین می‌آورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمی‌رسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچ‌وقت از تو سیر نمی‌شوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.» 

جوان آنلاین: اینجا قم است، نه لاذقیه، حلب و دیرالزور. تاریخ ۱۸ دی ۱۴۰۴ را نشان می‌دهد. روز اغتشاش، روزی که عده‌ای اغتشاشگر و مزدور صحنه‌های وحشتناک و داعش‌گونه را خلق کردند. محمد آن شب، ترک موتور همکارش در حال تردد بود که اغتشاشگران محاصره‌شان می‌کنند. از پشت محمد را می‌کشند و روی زمین می‌اندازند. اسلحه را از او می‌گیرند، جلیقه ضدگلوله را از تنش بیرون می‌آورند و شروع می‌کنند به زدن ضربات چاقو. نه یکی و دو تا، بلکه ۵۸ ضربه چاقو که رمق از جان محمد می‌گیرد. اما این همه وحشی‌گری‌شان نبود. جایی برای زدن چاقو که پیدا نمی‌کنند، دست به چوب و زور بازویشان می‌شوند. آن‌قدر محمد را می‌زنند که تمام استخوان‌هایش خرد شود. هر کسی با هر چه در دست داشت، محمد را می‌زند. یکی با قمه، آن دیگری با سنگ، آهن و… این روایت روضه باز است که پیش از این میان روضه‌های روز عاشورا شنیده بودید، اما مزدوران اجنبی دست بردار نبودند. محمد نیمه‌جان را روی آسفالت می‌کشند و می‌نشینند روی سینه‌اش تا سر از بدنش جدا کنند. چند لحظه مانده به سر بریدنش، همکاران محمد از راه می‌رسند. مزدوران پا به فرار می‌گذارند. نفس‌های محمد به شماره می‌افتد. آمبولانس امکان تردد در خیابان را ندارد. به زحمت یک وانت پیدا می‌کنند و محمد را پشت وانت می‌گذارند. محمد چند لحظه مانده به شهادتش به سختی به دوستش از سوزش پشتش و تشنگی می‌گوید و کمی بعد هنوز به بیمارستان نرسیده، جان می‌دهد. شهید محمد قاسمی هم غم نان داشت، سفره‌اش کوچک شده بود و شاید همه حقوقی که از نیروی انتظامی دریافت می‌کرد، نمی‌توانست حلال همه مشکلاتش باشد، اما همیشه می‌گفت: «تا آخرین قطره خونم فدای کشور و خاکم.» همین هم شد. خون محمد تا آخرین قطره‌اش ریخت روی خاکی که برای امنیتش قسم خورده بود و وای بر مردمانی که آن روز‌ها مزدور اجنبی شدند. شهید محمد قاسمی، روایت امروز ما، متولد ۲۲ خرداد ۱۳۷۸ بود و تنها پنج سال از خدمتش در یگان ویژه پلیس می‌گذشت. سبک و سیاق زندگی شهیدانه‌اش را از زبان پدر، مادر و همسرش می‌خوانید. 

پدر شهید

خدا را شاکرم

من پدر شهید محمد قاسمی اهل یکی از روستا‌های همدان هستم و در همان روستا بزرگ شده‌ام. پدرم کشاورز بود. به خوبی به یاد دارم در دوران نوجوانی، اوایل انقلاب، همراه با خانواده به قم آمدیم و در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت کردیم و الحمدلله شاهد پیروزی انقلاب اسلامی بودیم. زمانی که خدمت سربازی‌ام فرا رسید به جبهه اعزام شدم و توفیق چند مرحله خدمت و جهاد در جبهه را داشتم. کمی بعد به خواستگاری رفتم. من و برادرم با هم باجناق شدیم. پدر همسرم امام جماعت روستایمان بود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *