برچسب دفاع مقدس

هنگام شستن لباس رزمنده‌ها جوی خون راه می‌افتاد

برای ما اینطور روایت کردند: علی قبل از شهادتش زمانی که می‌خواست به عملیات برود، چون آب در دسترسش نبود، مجبور شد با آب کمی که در یک قوطی کمپوت بود وضو بگیرد و در عملیات شرکت کند. قبل از رفتن به عملیات موهایش را شانه زد و حسابی به سر و وضعش رسید. گویا می‌دانست که در این عملیات به شهادت می‌رسد

اولین عملیات کلاسیک ایران در جنگ تحمیلی

هرچند عملیات پل نادری با عدم الفتح رو‌به‌رو شد، اما یک سال و پنج ماه بعد، ارتش و سپاه با همراهی هم عملیات بزرگ فتح المبین را طرح‌ریزی کردند و این بار نیرو‌های خودی چنان درسی به دشمن دادند که مجبور شد ۲ هزارو ۵۰۰ کیلومتر از مناطــــق اشغالی کشورمان را ترک و برای همیشه از غرب ساحل کرخه فرار کند

جنگ برای بقا در گودال تاریک

شب صدای چند نفر را شنیدم که به گودال نزدیک‌تر می‌شدند. عربی حرف می‌زدند! بعثی‌ها آمده بودند تا من را اسیر کنند، اما در همین لحظه چند نفر دیگر از بچه‌های خودی از راه رسیدند و زودتر از بعثی‌ها خودشان را به من رساندند. یکی از این بچه‌ها از گردان خودمان بود، آرام به من گفت عراقی‌ها این اطراف هستند...

شوخی یا جدی ۳ سرباز دشمن را اسیر کردیم!

وقتی ما و اسرای عراقی را پیش دکتر چمران بردند، ایشان از اسرا در مورد نحوه اسارت‌شان پرسیدند. آن‌ها هم با دست من را نشان دادند و تمام جریان اسیرشدن‌شان را به دکتر گفتند. دکتر خیلی خوشش آمده بود که ما با سن کم توانسته بودیم از دشمن اسیر بگیریم. از من سؤالاتی پرسید و من هم جواب دادم

راننده نفوذی خودروی رزمنده‌ها را به ته دره برد!

خیلی‌ها فکر می‌کنند منافقین از سال ۶۵ که رجوی به عراق رفت با صدام همکاری می‌کردند. اما در واقع آن‌ها از اولین روز‌های شروع جنگ با بعثی‌ها همکاری می‌کردند. مثلاً در عملیات شهیدرجایی و شهید باهنر که شهریور سال ۶۰ انجام گرفت، یک نفر نیروی نفوذی منافقین عملیات را لو داد و باعث شهادت تعداد زیادی از بچه‌ها شد

دست‌های عباس قطع شده بود مثل مولایش در کربلا

خاله شهید می‌گوید: خواهرم بچه‌های دیگری هم داشت که آن‌ها را دوست داشتم، اما مهر عباس چیز دیگری بود. برای همین بعد از تولدش او را به خانه خودمان که در همان کوچه بود می‌بردم و از آن زمان عباس در خانه ما زندگی کرد. وقتی گرسنه‌اش می‌شد من را تکان می‌داد که او را به خانه مادرش ببرم تا شیرش را بخورد

خسرو به اندازه تمام تنهایی‌هایش بغض داشت

از گذشته خسرو چیزی نمی‌دانستم. می‌دیدم توی خودش می‌رود و گوشه‌گیری می‌کند. رفتم علتش را پرسیدم. چیزی نمی‌گفت. اصرار کردم. ناگهان زد زیر گریه. انگار قفل دهانش همراه بغض‌اش شکست و همراه قطرات اشک شروع کرد به تعریف ماجرای زندگی‌اش. گفت که در نوزادی او را مقابل یک پرورشگاه گذاشته‌اند و حالا خانواده‌ای ندارد...

مهدی دیگر آن نوجوان ترسوی قبل نبود!

وقتی به پدرم گفتم می‌خواهم به جبهه بروم، گفت تو همین الان یک حشره به اندازه کف دست من ببینی از ترس غش می‌کنی. آن وقت می‌خواهی به جبهه بروی و با عراقی‌های دومتری مبارزه کنی! من هم در جواب گفتم بعثی‌ها که شبیه حشرات نیستن، بعد هم قرار نیست با دمپایی با آن‌ها مقابله کنم