برچسب دفاع مقدس

شهدای مسیحی جانشان را فدای حب وطن کردند

مسیح در کتاب مقدس می‌گوید محبتی بالاتر از این نیست که انسان جانش را فدای دوستانش کند. این یک آیه روشن در کتاب مقدس در خصوص جانفشانی و ایثار یک شخص برای دیگران است. سراسر جبهه‌های جنگ تحمیلی هم مملؤ از ایثارگری‌های رزمندگان بود. افرادی که از خود گذشتند تا کشور و ناموس و ارزش‌هایی که به آن اعتقاد داشتند حفظ شوند

«رزمنده خندان» بین کاظمی و بروجردی!

مدت حضور شهید خوشبین در جبهه‌های جنگ حدود سه سال بود. او آنقدر مشتاق ماندن در مناطق عملیاتی بود که در طول این مدت فقط شش بار به مرخصی آمد و تمام وقت و انرژی‌اش را برای دفع فتنه ضد انقلاب در کردستان گذاشته بود. آخرین باری که به خانه برگشت، چند روز قبل از شهادتش بود

پسرم را سربریدند، اما با الگوی اُم وهب محکم ایستادم

‌می‌خواستم خودم را مانند حسن وقف اسلام کنم. شاگرد‌هایم را مرخص کردم و از همان سال ۶۰ درخواست دادم که بتوانم بیشتر و از نزدیک‌تر به دفاع مقدس خدمت کنم. همراه با جمعی از مادران شهدا گروهی تشکیل داده بودیم برای خبر دادن به خانواده‌هایی که فرزندشان شهید شده بود. یا هربار شهیدی را به معراج می‌آوردند ما مسئول آوردن خانواده‌هایشان بودیم

صدام قصد تهران کرده بود، اما در حومه اهواز زمین‌گیر شد

عراق می‌خواست هر دو ساحل اروند را کاملاً متعلق به خودش کند. حتی آن‌ها نقشه عراق را با انضمام مناطق وسیعی از خوزستان طراحی کرده بودند. در ظاهر هم باید موفق می‌شدند، چون ما در آن روز‌ها شرایط مساعدی نداشتیم. ولی دشمن حتی در به دست آوردن نیمی از اهدافش هم موفق نشد

پدر حضور مرجان را از الطاف خفیه الهی می‌دانست

پدر نزدیک ۲۵ سال چه در زمان قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب در ارتش خدمت کرد و در هشت سال دفاع مقدس، جلسات متعددی با مقام معظم رهبری داشت. بعد از شهادت ایشان وقتی همه اهل خانواده خدمت رهبر انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسیدیم، آقا فرمودند: «ما الان فهمیدیم که شهید بچه‌ای معلول هم دارد.»

می‌گفت باید برای حفظ اسلام از جان بگذریم

وقتی اکبرآقا در کردستان مجروح شد او را به تهران منتقل کردند و در بیمارستان ارتش بستری شد. از ناحیه سر مجروح شده بود و یکی از دستانش کار نمی‌کرد. با دست دیگرش روی برگه‌ای نام الهام (مریم) را نوشته و خواسته بود او را بیاورند تا ببیند، اما متأسفانه حتی قسمت نشد این پدر و دختر برای بار آخر همدیگر را ببینند

شبی که به سیب‌زمینی‌ها شبیخون زدند!

هر بار که ضد انقلاب شبیخون می‌زدند، به نیم ساعت نکشیده فرار می‌کردند. بسیار هم حساس بودند تا جنازه‌ای از خودشان باقی نگذارند. یک بار به زمینی که رویش سبزی کاری می‌کردم رفتم، دیدم از سیب‌زمینی‌ها خبری نیست. به من هم شبیخون زده بودند، اما نه از سوی ضد انقلاب بلکه از سوی چند پسر بچه!

پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!

ابوالفضل پیش من آمده بود تا برای رفتن به جبهه برایش پارتی بازی کنم. در قرعه‌کشی پادگان امام حسین (ع) قرعه جبهه رفتن به نامش نیفتاده بود و اصرار داشت حتماً اعزام شود. آن زمان آقای بنی احمد فرمانده پادگان امام حسین (ع) بود و، چون با ایشان سابقه دوستی داشتم، ابوالفضل می‌خواست به بنی احمد زنگ بزنم و برایش پارتی بازی کنم تا بتواند اعزام شود!