برچسب دفاع مقدس

افسر بعثی می‌گفت اینجا یک جمهوری اسلامی کوچک تأسیس کرده‌اید!

در اسارت دوستی داشتم به نام برادر غریب که از فرط علاقه‌اش به ایران سه رنگ سبز، سفید و قرمز را زیر یقه لباسش می‌زد و هر روز این سه نقطه رنگ را به عشق پرچم کشورمان نگاه می‌کرد. ما ایران را مادرمان می‌دانستیم و در هیچ شرایطی ذره‌ای از علاقه‌مان به مام میهن کم نمی‌شد

عملیات تحت فرماندهی پژوهنده با کمترین تلفات انجام می‌گرفت

شهید پژوهنده تبعیدی‌ها را به گردانش می‌پذیرفت. وقتی پرونده من را خواند، می‌بیند که سابقه پرباری در دعوا و شلوغ کاری دارم، می‌گوید این شیرینی چطور آدمی است، بگویید بیاید تا او را ببینم. من خدمت ایشان رفتم. نگاهی به من کرد و گفت: فکر می‌کردم با یک آدم یل طرف هستم تو که جوجه‌ای!

اسرای اردوگاه موصل با نفس ابوترابی روحیه می‌گرفتند

بعثی‌ها ابوترابی را کتک می‌زدند و می‌خواستند به امام توهین کند، اما سید شروع کرد به گفتن ذکر یا زهرا (س)، یکی از سرباز‌های بعثی با جفت پا پرید روی سینه سید و تیغی که سیدبرای اصلاح از قبل در جیبش گذاشته بود، به سینه‌اش فرو رفت و خون فواره زد

سردار بی‌سر در مزاری دفن شد که خود مهیا کرده بود

بابا روزی که ۳۳ سالگی‌اش تمام شده بود، در کتابخانه مسجد قبری برای خودش کنده و شب‌ها در آن به راز و نیاز با خدا مشغول بود. بار‌ها قبر را اندازه گرفته بود و برای خودش جای سر نگذاشته بود! بابا در آن کتابخانه کلاسی شبیه حلقه صالحین تشکیل داد و قرآن و صحیفه سجادیه آموزش می‌داد

سید مهدی با ادامه راه پدرش عاقبت بخیر شد 

وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم انگار سیدمهدی به‌دنیا آمده بود که ادامه دهنده مسیر فعالیت خودم باشد. تمام عمر کوتاه ۲۵ ساله سید مهدی چه در دوران کودکی، چه نوجوانی و چه جوانی بیشتر در مسجد و بسیج محله میثم سپری شد تا آنکه به استخدام نیروی سپاه قدس در آمد و شهادت در این مسیر و در راه خدمت به اسلام قسمتش شد

خودش لباس می‌دوخت و برای رزمنده‌ها می‌برد 

با آغاز نهضت امام خمینی، شهید لاجوردی هم به جمع یاران ایشان پیوست. او با مشاهده اولین اعلامیه حضرت امام به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفت و پس از آن، با اشتیاقی وصف‌ناپذیر به همراه دوستانش، تکثیر و توزیع اعلامیه‌های امام را آغاز کرد. در موضوع لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی در سال ۱۳۴۱، لاجوردی و دوستانش امضای مسئولان اصناف را به همراه اعلامیه اعتراضی امام‌خمینی و سایر علما، چاپ و در بین مردم پخش کردند. 

«بازی دراز» خانقاه عرفان واقعی بود

در بازی دراز، چند عملیات انجام شد و گاهی پیروزی و گاهی عدم‌الفتح داشتیم. آنجا شهدای بسیاری تقدیم شد و البته از دشمن نیز تلفات زیادی گرفته شد. سعی ما این بود، بازی دراز را پس بگیریم و دشمن هم اصرار به حفظ آن داشت. نهایتاً توانستیم بلندی‌های آنجا را پس بگیریم و دشمن را از منطقه بیرون کنیم

رزمندگان به محرومین مناطق عملیاتی کمک می‌کردند

قدیرعلی تعریف می‌کند او و همرزمانش حدود ۱۰۰ نفر بودند، اما برای ۱۵۰ نفر غذا می‌گرفتند. اضافه غذا‌ها را می‌بردند دارخوئین و بین چند خانواده فقیر تقسیم می‌کردند. البته پنهانی این کار را می‌کردند و اگر فرمانده‌هان‌شان متوجه می‌شدند برایشان دردسر درست می‌شد