نام محمد هنوز زنده است!
دوران خدمت خود را در ژاندارمری و در منطقه زبیدات خرمشهر سپری کرد و تا مدتی که در جبهه حضور داشت ارتباط او با خانواده با نامههایی بود که با پست یا توسط همرزمانش ارسال میشد
دوران خدمت خود را در ژاندارمری و در منطقه زبیدات خرمشهر سپری کرد و تا مدتی که در جبهه حضور داشت ارتباط او با خانواده با نامههایی بود که با پست یا توسط همرزمانش ارسال میشد
فردا شب دوباره دستور حمله صادر شد و ما توانستیم پاسگاه شرهانی را پس بگیریم و عملیات با موفقیت به انجام رسید. آنجا تانکهای زیادی از دشمن منفجر شده بود و بعثیها برای نجات خودشان از تانک بیرون آمده بودند، ولی همگی سوخته بودند. ما چندین شب کنار این تانکها و جنازههای سوخته شب را به صبح رساندیم
روز نهم مرداد به جنوب رفتیم، اما آنجا هم خبر خاصی نبود. تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم، اما رضا گفت نمیخواهد برگردد. بنده خدا خیلی بغض داشت و میگفت من آخرش وقتی به جبهه آمدم که جنگ تمام شد. رضا را به دوستانم در یکی از گردانهای لشکر حضرت رسول (ص) سپردم و خودمان به تهران برگشتیم
مازندران به عنوان پایتخت گردشگری در بین کشورهای منطقه مطرح است و اگر مجموعه پارک موزه این استان را در لیست گردشگری اسلامی قرار دهیم، میتوانیم در عرصه بینالمللی دفاع مقدس نیز به معرفی ایران و رشادتهای جوانانش در طول هشت سال دفاع مقدس بپردازیم
یادم است مردم شوشتر خیلی از دستههای عزاداری رزمندهها استقبال میکردند و برخی با اشک به تماشای ما میایستادند و برخی هم با سینهزدن ما را همراهی میکردند. بچهها اغلب شالهای مشکی روی دوش میانداختند که جلوه خاصی به دسته میداد. مردم هم در پذیرایی از دسته رزمندهها سنگ تمام میگذاشتند
حوالی ظهر تعداد زیادی قوای عراقی با فرار از مواضع خود قصد پیوستن به نیروهای ایرانی را داشتند که از پشت هدف گلولههای تیربار فرماندهشان قرارگرفتند و عدهای از آنها کشته شدند. فقط ۱۰ نفر توانستند خود را به مواضع لشکر ۵ نصر برسانند و تسلیم شوند
وقتی به محمد رسیدیم شهید همدانی با ناراحتی به او گفت چرا مرخصی نمیروی؟ مادرت نگران است و خدا را خوش نمیآید آن بنده خدا چشم انتظار بماند. محمد گفت اینجا نقطه حساسی است و من عبور و مرور دشمن و عقبههایشان را تحت نظر دارم، نمیتوانم چنین پست حساسی را ترک کنم و به دلایل شخصی به مرخصی بروم
حمام ما در اسارت، تانکر آب بود. شیر آن را باز میکردند و هر دو دقیقه یک نفر وقت حمام داشت. طی یکساعت باید ۲ هزار نفر حمام میکردند. نصف اردوگاه بیماری گال گرفته بود. وقتی شبها میخوابیدیم شپش از سروکله ما بالا میرفت و خیلی اذیت میشدیم