رضا زمانی به جبهه رسید که جنگ تمام شده بود!

روز نهم مرداد به جنوب رفتیم، اما آنجا هم خبر خاصی نبود. تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم، اما رضا گفت نمی‌خواهد برگردد. بنده خدا خیلی بغض داشت و می‌گفت من آخرش وقتی به جبهه آمدم که جنگ تمام شد. رضا را به دوستانم در یکی از گردان‌های لشکر حضرت رسول (ص) سپردم و خودمان به تهران برگشتیم

روز نهم مرداد به جنوب رفتیم، اما آنجا هم خبر خاصی نبود. تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم، اما رضا گفت نمی‌خواهد برگردد. بنده خدا خیلی بغض داشت و می‌گفت من آخرش وقتی به جبهه آمدم که جنگ تمام شد. رضا را به دوستانم در یکی از گردان‌های لشکر حضرت رسول (ص) سپردم و خودمان به تهران برگشتیم

جوان آنلاین: رضا عباسی یکی از رزمندگان با سابقه دفاع مقدس است که بار‌ها در جبهه‌های جنگ حضور یافته است. او خاطره‌ای از یک رزمنده جوان دارد که بعد از پذیرش قطعنامه به جبهه می‌رود و ماجرا‌هایی را پشت سر می‌گذارد که در ادامه از زبان عباسی می‌خوانیم. 

شوق اعزام به جبهه
من از سال ۶۲ به تناوب به جبهه می‌رفتم. البته همه اعزام‌هایم به صورت بسیجی بود و، چون شغل اصلی‌ام در تهران چیز دیگری بود، هر وقت فرصتی به دست می‌آمد اعزام می‌گرفتم و باقی مواقع در پایگاه بسیج مسجد محله‌مان فعالیت می‌کردم. در بسیج سر و کارم با جوان‌تر‌ها بود. بچه‌هایی که به عنوان مثال در سال ۵۹ سن کمی داشتند، تا آخر جنگ سن‌شان به جایی می‌رسید که بتوانند به جبهه بروند. من هم در سال ۵۹ که جنگ شروع شد، ۱۳ سال داشتم و نه خانواده اجازه می‌دادند به جبهه بروم و نه مسئولان، بنابراین تا سال ۶۲ که ۱۶ سالم شد، نتوانسته بودم به جبهه بروم. 

رضا کوچولو
در محله‌مان یک رضا کوچولو داشتیم که از سن شش یا هفت سالگی به بسیج می‌آمد. سال ۶۲ که من به جبهه رفتم و برای بار اول به مرخصی آمدم، رضا کوچولو در پایگاه بسیج یک لحظه ولم نمی‌کرد و مرتب از من می‌خواست از جبهه برایش تعریف کنم. راستش در اولین اعزام من به جبهه، هیچ عملیاتی رخ نداد و ما بیشتر در خط پدافندی بودیم، بنابراین خاطره خاصی هم نداشتم که برای او تعریف کنم، اما کمی از معنویات فضای آنجا برایش گفتم و رضا هم علاقه داشت زودتر بزرگ شود و به جبهه برود. 

مجروحیت در شلمچه
اواخر جنگ هم جبهه بودم. در جریان تک عراق به شلمچه، مجروح شدم و به تهران برگشتم. بعد مرخصی از بیمارستان بچه‌های بسیج مسجد محله به ملاقاتم آمدند. آن زمان رضا کوچولو تازه ۱۵ سالش شده بود. به من گفت شنیده‌ام که احتمال دارد جنگ تمام شود. من می‌خواهم قبل از تمام شدن جنگ به جبهه بروم. گفتم نگران نباش، شایعه‌ها در مورد اتمام جنگ واقعیت ندارد، اما درست دو روز بعد از این حرف‌ها، اعلام شد ایران قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته است!

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *