حمام ما در اسارت، تانکر آب بود. شیر آن را باز میکردند و هر دو دقیقه یک نفر وقت حمام داشت. طی یکساعت باید ۲ هزار نفر حمام میکردند. نصف اردوگاه بیماری گال گرفته بود. وقتی شبها میخوابیدیم شپش از سروکله ما بالا میرفت و خیلی اذیت میشدیم
جوان آنلاین: مردادماه در تاریخ دفاعمقدس یادآور بازگشت آزادگان سرافرازی است که برخی از آنها ۱۰ سال از عمرشان را در اردوگاههای بعثی سپری کردند. پس از پایان دو سال از جنگ تحمیلی از بین ۳۹ هزار و ۴۱۷ نفر از اسرای ایرانی، اولین گروه هزار نفری اسرای ایرانی در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ از مرز خسروی وارد ایران شدند. در میان اسرای آزاد شده، افرادی بودند که صلیب سرخ اسامیشان را اعلام نکرده بود و تا زمان آزادیشان، خانوادهها از سرنوشت آنها خبری نداشتند. آزاده سرافراز دفاعمقدس «محمد مرادی سیاهافشاری» یکی از این اسرا بود که ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹ آزاد شد. در آستانه سالگرد بازگشت سرافرازانه آزادگان گفتوگوی ما را با آزاده محمدمرادی پیشرو دارید.
چند ساله بودید که به جبهه رفتید؟
من متولد ۱۳۴۵ هستم و فروردین سال ۱۳۶۶ به خدمت سربازی اعزام شدم. حدود شش ماه آموزش تکاوری را در لشکر ذوالفقار گذراندم. دو مرحله، سه ماهه آموزش دیدم و پس از دوره آموزشی به سمت نفتشهر اعزام شدم. دوم خرداد سال ۱۳۶۶ به منطقه رفتیم، عملیات بود. عراقیها حمله کرده بودند تا ارتفاع ۴۰۲ را بگیرند. به حالت آمادهباش درآمده بودیم. ارتفاع بزرگ ۴۰۲ سمت نفتشهر بود که عراقیها قصد تصرف آن را داشتند. لشکر ۸۸ زاهدان هم آنجا مستقر بود و تیپ ۵۸ ذوالفقار شاهرود هم آمادهباش. دو سه شب منتظر دستور بودیم. شبی که قرار بود، عملیات شود با سه خودرو به سمت ارتفاع رفتیم. ابتدا ۱۳۰ نفر بودیم، اما ۸۰ نفر از رزمندهها آنجا مجروح شدند. چند ترکش هم به من اصابت کرد، مرا به بیمارستان ۵۰۱ باختران منتقل کردند و بستری شدم. چند روز بیمارستان بودم و دوباره به منطقه اعزام شدم. از بیمارستان که برگشتم لشکرمان به منطقه دیگری رفته بود. لشکر ۵۸ ذوالفقار خط نگهدار بود و به صورت پدافندی عمل میکرد. آنجا دیگر خط پدافندی داشتیم تا عملیات مهران شروع شود؛ عملیات مهران که شروع شد منافقین از سمت مهران میخواستند حمله کنند، چند روز با منافقین درگیر شدیم و دوباره به همان منطقه سومار برگشتیم.
چگونه به اسارت درآمدید؟
حدود یکسال در سومار بودیم. بعد از گذشت یکسال که اواخر خدمتم بود، تکهای سنگین عراقیها و همینطور عملیات مرصاد انجام گرفت. این زد و خوردها بعد از پذیرش قطعنامه بود. در آن زمان امامخمینی (ره) قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته بود، اما دوباره دشمن به ما حمله کرد و در این درگیریها من در آخرین روزهای تیرماه به اسارت نیروهای عراقی درآمدم. وقتی اسیر شدیم ما را به شهر خانقین استان دیاله در اقلیم کردستان عراق که با شهرهای قصرشیرین و گیلانغرب هم مرز است، انتقال دادند. قبل از اسارت که روی ارتفاع ۴۰۲ سومار مستقر بودیم، چراغ خانههای شهر خانقین عراق که شبها روشن میشدند را میدیدیم و حالا ما را به عنوان اسیر به خانقین میبردند. سه روز آنجا بودیم. بعد از سه روز ما را به تکریت اعزام کردند؛ شش، هفت ماه تکریت بودیم.
بعثیها نام اسرای آخر جنگ را به صلیبسرخ نمیدادند، چه رفتاری در روزهای نخستین اسارت با شما داشتند؟
در اردوگاه تکریت اوضاع خیلی سخت بود. یک دست لباس را یکسال میپوشیدیم. اردوگاه تکریت ۲ هزار نفری بود که یک طرفش دستشویی بود و بوی تعفن اسرا را آزار میداد. یک روز اسرا سروصدا کردند و درجهداران عراقی به داخل آسایشگاه آمدند. یکی از بچهها، پوتین پر از کثافت را در صورت افسر درجهدار عراقی پرتاب کرد! یکدفعه دیدیم حدود ۱۰ تا تانک دور آسایشگاه آوردند و گفتند، میخواهند آسایشگاه را منفجر کنند! ترس و لرز وجود ما را گرفته بود. نمیدانم چطور شد که از این کارشان صرفهنظر کرده و عقبنشینی کردند. یک اسیر خوزستانی در جمعمان داشتیم که عربی حرف میزد. او با افسر عراقی عربی صحبت کرد تا گذشت کند. بالاخره ما را از آسایشگاه بیرون کردند. آسایشگاه را شستند، تمیز کردند و برای اسرا پتو آوردند. خلاصه وضع ما بعد از یکسال و خوردهای اسارت کمی بهتر شد؛ اسارتم حدود دو سال و چند ماه بود.
