برچسب دفاع مقدس

ضد انقلاب همسرم را زنده سوزاندند و شهید کردند

چون سر و صورت همسرم کاملاً سوخته بود، می‌گفتند در اتاق‌های مجاور سردخانه بیماران حضور دارند و امکان دارد شما با دیدن پیکر شهید شیون کنید و بیمار‌ها اذیت شوند. اما من اصرار کردم و از خدا هم خواستم که به من قدرت بدهد با پیکر سوخته او با صلابت رو‌به‌رو شوم. خدا هم این قدرت را به من داد

حس خاصی که آن روز‌ها داشتیم

تا آنجا که من یادم است، نیرو‌های یونیفل زودتر از روز ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ در مرز مستقر شده بودند. (البته دقیق یادم نیست) ولی به هرحال همان اواخر مرداد ۶۷ بود که گفتند یونیفل آمده و در مرز مستقر شده است. ما خیلی نیرو‌های یونیفل را نمی‌دیدیم. خط خودمان را داشتیم و بیشتر فرمانده‌های رده بالاتر با آن‌ها ارتباط داشتند

حضور در صف اول مبارزه از جنگل های شمال تا بیابان‌های جنوب

۲۴ ساله بودم که همسرم به شهادت رسید. سه بچه کوچک داشتم. الان موقعیت جوان‌ها را نگاه کنید با یک بچه هم سخت‌شان است، اما ما آن زمان خودمان را آماده این سختی‌ها کرده بودیم. از همان هنگام که حشمت به خواستگاری‌ام آمد، گفت من پاسدارم و الان جنگ است و احتمال شهادتم وجود دارد

شهید که شد از گمنامی درآمد

بعد از شهادتش مزار برادرم مأمن بسیاری شد. هرمرتبه سر مزارش می‌رویم می‌بینیم مردم به زیارتش آمده‌اند. سر مزارش گوسفند قربانی می‌کنند و خواسته‌هایشان را با مجید و شهدا در میان می‌گذارند. به عنوان برادر شهید تنها خواسته‌ای که از او داشته و دارم این است که به مادرم آرامش دهد

آقا مهندس علم و ایمان را توأمان داشت

بعد از کیوسک نگهبانی، جاده بود که باید عرض آن را طی می‌کردیم و به سمت درخت‌های آن سمت جاده می‌دویدیم. از آنجا به بعد در پناه درخت‌ها که مقابل دید دشمن را می‌گرفتند، می‌توانستیم خودمان را به داخل شهر برسانیم. منتها دشمن روی جاده تسلط داشت. اولین نفر مسعود نعیمی گلوله خورد و به زمین افتاد

اسناد اسرای ایرانی در دست امریکایی‌ها چه می‌کند؟

وقتی امریکایی‌ها عراق را اشغال کردند پادگان‌های خود را در محل‌هایی ایجاد کردند که پیکر‌های شهدای ما در آنجا دفن شده است. همچنین ما خواهان این هستیم که اسناد و مدارک شهدای اسارت را که هم‌اکنون در دست امریکایی‌هاست در اختیار ما قرار بدهند

حضور در عملیات مرصاد با پای شکسته

داشتیم ناهار می‌خوردیم که یکی از دوستانم دنبالم آمد و گفت بچه‌ها در مسجد محله جمع شده‌اند تا به جبهه بروند. بدون اینکه مادرم را در جریان بگذارم، همراه دوستم به مسجد رفتیم. یکی از همسایه‌ها مینی‌بوس آماده کرده بود تا به منطقه برویم. جنگ تازه شروع شده بود و فکر می‌کردیم هر کس شخصاً می‌تواند به جبهه برود