برچسب دفاع مقدس

عملیات بازی‌دراز در غرب! از سقوط آبادان در جنوب جلوگیری کرد

اگر لشکر ۷ دشمن می‌توانست به جنوب برود شاید شرایط آنجا به کلی تغییر می‌کرد. این لشکر می‌خواست آبادان را کاملاً تصرف کند، اما در جبهه غرب از هم پاشید و در نبود این لشکر، بچه‌های ما توانستند محاصره یکساله آبادان را بشکنند و این شهر را برای همیشه از خطر سقوط نجات دهند

بین ۳۲۰ شهید عملیات محرم سهم خانواده ما عباسعلی بود

پدرم یک‌بار که خیلی دلتنگ محمدحسن بود قرآن خواند و آیه‌ای در مورد شهدا آمد. مادرم وقتی آن آیه قرآن را شنید خیلی منقلب شد. مادرم تا اواخر عمرش وقتی به مزار محمدحسن می‌رفتیم طوری بی‌تابی می‌کرد که انگار فرزندش تازه شهید شده است. مادرم سال ۱۴۰۱ مرحوم شد و به فرزند شهیدش پیوست

امریکا محرک اصلی صدام برای حمله به ایران بود

ما افتخار می‌کنیم در برابر تهاجم یک ارتش منظم با ۱۲ لشکر در زمانی که سپاه و ارتش حتی در شرایط عادی خودشان قرار نداشتند، ایستادیم و دشمن را زمینگیر کردیم. ما افتخار می‌کنیم طی هشت سال حتی یک تانک به ما ندادند و آن طرف بعثی‌ها بار‌ها لشکر‌های زرهی‌شان را نوسازی کردند، اما باز نتوانستند وجبی از خاک ما را اشغال کنند

یادگاری‌های حسن برای من

مادرم وقتی کیسه را در خانه باز کرد با کلی مواد منفجره روبه‌رو شد. حسن باقری تمام آن‌ها را در سنگر جمع کرده و برایم آورده بود. بار دیگر که او را دیدم با خنده گفتم بابا حداقل به من می‌گفتی که داخلش چیست. من همین‌طوری آن‌را دست مادرم دادم و او به خانه برد. او هم با شوخی گفت یادگار جنگ است دیگر. گفتم پیش خودت باشد

۷ روز تهاجم سنگین قبل از ۸ سال دفاع‌مقدس

در این روز کیهان نوشت بعثی‌ها پاسگاه انجیره را تصرف کردند. همچنین عراق پاسگاه‌های رشیدیه، طاوسیه، صفریه و دویرج را در منطقه فکه با نیرو‏های زرهی مورد حمله قرارداد. این حمله در ساعت ۱۶:۳۰ شروع شد

شهید خانواده ما عاشق کتاب و مطالعه بود

پدرم خیلی چشم انتظاری کشید ولی مادرم صبورتر بود. سال‌های اول به ما می‌گفتند مرتضی مفقودالاثر است. بعد‌ها مفقودالاثر اسمش عوض شد و به نام جاویدالاثر تغییر پیدا کرد. جاویدالاثر یعنی او شهید شده ولی هیچ خبری از پیکر نیست. این دوری برای پدرم خیلی سخت گذشت. پدرم در سال ۱۳۹۳ به رحمت خدا رفت

جنگ در میدان روایت‌ها هنوز ادامه دارد

در دهه ۶۰ هنوز از جنگ فاصله‌ای نگرفته بودیم که کسی بخواهد با نگاه تاریخی پای صحبت‌های یک راوی بنشیند. ما در آن زمان هنوز در دل تاریخ جنگ زندگی می‌کردیم، اما مادامی که از جنگ فاصله گرفتیم، دغدغه‌ها و بالطبع سؤالات هم تغییر کرد. به عنوان نمونه روایتگری به سمت و سوی تشریح عملیات‌ها و چرایی موفقیت یا عدم موفقیت آن‌ها پیش رفت

شهیدانه زیستند تا به شهادت دست یافتند 

احمد یک روز خدمت مادر می‌رسد و می‌گوید که تصمیم دارم به جبهه بروم. مقداری پول بدهید تا بروم عکاسی نزدیک خانه و عکس بگیرم. مادر همانجا مخالفت خودش را با احمد اعلام می‌کند و اجازه نمی‌دهد که احمد به جبهه برود. مادر به احمد می‌گوید: راضی نیستم. اجازه نمی‌دهم بروی! مگر اینکه پدرت اجازه بدهد. ابتدا باید رضایت پدرت را جلب کنی. احمد که می‌بیند پولی برای گرفتن عکس ندارد، نان خشک‌هایی که مادر کنار حیاط خانه جمع کرده بود را می‌برد و می‌فروشد. او با پولی که از فروش نان خشک‌ها به دست آورده بود به عکاسی می‌رود و عکس جبهه‌اش را می‌گیرد