برچسب دفاع مقدس

گفت «مادر می‌خواهم امتحانت کنم» و مادرم با افتخار راهی‌اش کرد

دقیقاً یادم است برادرم در آخرین اعزامش در حیاط از پدرم خداحافظی کرد. حتی در کوچه و موقع رفتن، برگشت یگ نگاهی کرد که هنوز آن نگاه خاطرم است. الان حدود ۴۳ سال گذشته، اما کاملاً چهره‌اش در هنگام وداع در ذهنم ماندگار شده است

۳ برادرم همزمان راهی میدان نبرد شدند

سید سکر با عجله آمد و ما را با همسایه‌ها پشت یک ماشین سوار کرد و به راه افتاد. در راه هم هر کس را می‌دید که با پای پیاده می‌رود، تا جایی که پشت ماشین جا داشت سوار می‌کرد. ما را به روستایی که پدربزرگم آنجا زندگی می‌کرد و نزدیک شوش دانیال (ع) بود، رساند

نرسیده به جبهه جانباز شدم!

حالا با چه رویی به خانه برمی‌گشتم؟ می‌رفتم و می‌گفتم ظرف یک روز مجروح شدم و برگشتم! وقتی به خانه رفتم و پدرم در را به رویم باز کرد، با بینی شکسته و سری که از خجالت کج شده بود گفتم نرسیده به جبهه جانباز شدم. پدرم زد زیر خنده و تا مدتی ماجرای جبهه یکروزه مرا برای همه تعریف می‌کرد

سنگر علی‌اصغر محل نمازشب دوستانش شده بود

برادرم برای اعزام به جبهه، شناسنامه‌اش را دستکاری کرد و سنش را بالا برد. آنقدر با مهارت این کار را کرد که اصلاً مشخص نبود. در جبهه، چون مداح بود و کار‌های فرهنگی می‌کرد، چادر محل اسکانش محل نماز شب رزمنده‌ها شده بود. آنجا زیارت عاشورا می‌خواندند و علی اکبر هم مداحی می‌کرد

«محسن چریک» پایه‌گذار سلسله عملیات بازی دراز بود

بعثی‌ها در اوایل جنگ و در حالی که نیرو‌های ما انسجام لازم را نداشتند، قله‌های بازی‌دراز را به تصرف خود درآورده بودند. هرکدام از طرفین که این قله را در اختیار داشت می‌توانست به کل منطقه غرب تسلط داشته باشد. شهید گلاب‌بخش معتقد بود که باید قله‌های بازی دراز را آزاد کنیم تا دست برتر با ما باشد

تأسیس توپخانه در مدرسه پوپک! 

معمولاً کار‌های ریز که نیاز به پشتکار و صبر و تحمل داشتند، آقای طهرانی مقدم پیگیری نمی‌کرد ولی آقای شفیع‌زاده، آدم با حوصله‌ای بود، پشتکار داشت و صبر می‌کرد. آقای طهرانی مقدم بیشتر کارش رهبری کردن بود تا ماندن و مدیریت کردن، بنابراین کار‌های سازمان‌دهی را به شفیع‌زاده محول کرده بود و بیشتر ایده پردازی‌ها را دنبال می‌کرد. طهرانی مقدم دنبال بحث‌هایی بود که توپخانه به کدام سمت برود

۹۶ زخم تیر و ترکش یادگار من از دوران دفاع مقدس است

جانشین گردان آقای ولیپور ماسکش را در آورد و به رزمنده طلبه‌ای داد و گفت شما طلبه‌اید باید زنده بمانید و برای اسلام تبلیغ کنید. من پاسدارم اگر به شهادت برسم به آرزویم می‌رسم، اما بر اثر شدت آلودگی محیط، همانجا هر دو رزمنده به شهادت رسیدند. واقعاً رزمندگان، دنیایی از ایثار و ازخودگذشتگی بودند