از گذشته خسرو چیزی نمیدانستم. میدیدم توی خودش میرود و گوشهگیری میکند. رفتم علتش را پرسیدم. چیزی نمیگفت. اصرار کردم. ناگهان زد زیر گریه. انگار قفل دهانش همراه بغضاش شکست و همراه قطرات اشک شروع کرد به تعریف ماجرای زندگیاش. گفت که در نوزادی او را مقابل یک پرورشگاه گذاشتهاند و حالا خانوادهای ندارد…
جوان آنلاین: روی سنگ مزار شهید خسرو فریورجو، نوشته که متولد سال ۱۳۳۱ است. اما خودش در وصیتنامهاش مینویسد سال ۱۳۴۰ در تهران به دنیا آمده است. کسی نمیداند او دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده است! خسرو یک نوزاد شیرخوار بود که به همراه تکه کاغذ نام و مشخصاتش، مقابل پرورشگاهی گذاشته میشود. او در یک مرکز بهزیستی که حوالی چهارراهولیعصر (عج) تهران بود، بزرگ میشود و برای خدمت سربازی به خانه شهید در خیابان فرصت، مأمور میشود. آنجا مسئولش مهدی قزلباش، از پاسداران تعاون لشکر ۲۷ بود. کسی که حالا راوی خاطرات شهید خسرو فریورجو شده است. شاید اگر پیگیریهای قزلباش نبود، هیچ کسی هیچ خاطرهای از خسرو برای تعریف کردن نداشت. شهیدی که خانوادهای نداشت، اما دل بزرگی داشت که برای مردم و سرزمینش میتپید. او جانش را فدای خاکی کرد که حتی یک وجب از آن به نامش نبود. غریبانه زیست و هنگام شهادت نیز سه ماه پیکرش مفقود بود و اگر دوستانش پیگیری نمیکردند، شاید امروز حتی همین مزار «قطعه ۵۰ ردیف ۵۳ شماره ۷» بهشت زهرا (س) را هم نداشت. مزاری که جا دارد به جای خانواده نداشتهاش، به آن سربزنیم و این شهید غریب را یاد کنیم.
اولین بار شهید فریورجو را چه زمانی دیدید؟
خسرو جوانی حدوداً ۱۹ یا ۲۰ ساله بود که به عنوان سرباز به خانه شهید تعاون سپاه در حوالی میدان فردوسی، خیابان فرصت، مأمور شده بود. من آنموقع پاسدار تعاون لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) بودم. در واحد تعاون، کار ما رسیدگی به امور شهدای لشکر و خانوادههایشان بود. خسرو هم آمد و به عنوان سرباز در کارها به ما کمک میکرد.
چطور متوجه شدید که او از بچههای بهزیستی است و در پرورشگاه بزرگ شده؟
