هنگام شستن لباس رزمنده‌ها جوی خون راه می‌افتاد

برای ما اینطور روایت کردند: علی قبل از شهادتش زمانی که می‌خواست به عملیات برود، چون آب در دسترسش نبود، مجبور شد با آب کمی که در یک قوطی کمپوت بود وضو بگیرد و در عملیات شرکت کند. قبل از رفتن به عملیات موهایش را شانه زد و حسابی به سر و وضعش رسید. گویا می‌دانست که در این عملیات به شهادت می‌رسد

برای ما اینطور روایت کردند: علی قبل از شهادتش زمانی که می‌خواست به عملیات برود، چون آب در دسترسش نبود، مجبور شد با آب کمی که در یک قوطی کمپوت بود وضو بگیرد و در عملیات شرکت کند. قبل از رفتن به عملیات موهایش را شانه زد و حسابی به سر و وضعش رسید. گویا می‌دانست که در این عملیات به شهادت می‌رسد

جوان آنلاین: گلابتون مهدیان متولد دوم شهریور ۱۳۳۲ در شهر اهواز است. مدتی از شروع جنگ گذشته بود که از فعالیت‌های «چایخانه» اطلاعاتی به دست آورد. در چایخانه تعدادی از بانوان اقدام به شستن لباس رزمندگان می‌کردند یا اینکه زخمی‌های جنگ را برای کمک‌رسانی در آن مکان جمع می‌کردند. خودش می‌گوید وقتی که من به چایخانه می‌رفتم متوجه خیلی از واقعیات جنگ می‌شدم که برایم دلخراش بود. گاه موقع شستن لباس‌های رزمندگان تکه‌های بدن که بر اثر انفجار قطع شده بود، مثل انگشت یک رزمنده یا تکه‌ای از بدن یک شهید در میان لباس‌ها دیده می‌شدند. گفت‌و‌گوی «جوان» با گلابتون مدیان از فعالان پشتیبانی جنگ و خواهر شهید علی مهدیان را پیش‌رو دارید. 

به عنوان یک زن، چطور به سمت حضور در جنگ تحمیلی و پشتیبانی از جبهه‌ها کشیده شدید؟
من متولد دوم شهریور ۱۳۳۲ در اهواز هستم و این شهر از همان اولین روز‌های جنگ شاهد نزدیک‌شدن لشکر‌های زرهی دشمن به حومه شهر بود. ما یک خانواده متوسطی داشتیم که پدرمان سواد داشت، ولی مادرمان بی‌سواد بود. هفت خواهر و برادر بودیم. پدر و مادرم بیشتر نمازشان را در مسجد می‌خواندند و مادرم برای خود واجب می‌دانست که ماه مبارک رمضان در هفت مسجد نماز بخواند. در سال ۱۳۵۹ زمانی که جنگ شروع شد من متأهل بودم. تازه مدرسه باز شده بود و بچه‌هایم در مدرسه بودند که صدای غرش جنگنده‌های دشمن را شنیدم. حتی هواپیما‌های دشمن تا نزدیکی زمین می‌آمدند و می‌رفتند. ما از ترس صدای هواپیما‌ها از حیاط به بیرون از منزل آمدیم و همه از هم می‌پرسیدند چی شده؟ بعضی از همسایه‌ها که مطلع‌تر بودند، می‌گفتند جنگ شروع شده است. آن موقع با شنیدن این خبر همه مادران از ترس‌شان به مدرسه بچه‌های‌شان رفتند تا آن‌ها را به منزل بیاورند. چون نزدیک مرز عراق بودیم، می‌دیدیم که هر روز هوایپما‌های دشمن می‌آمدند و یک چرخی در منطقه اهواز می‌زدند و حتی بعضی جا‌ها را هم بمباران می‌کردند و می‌رفتند. کم‌کم مطمئن شدیم که واقعاً درگیر یک جنگ تمام عیار و طولانی شده‌ایم. 

پشتیبانی از جنگ را از چه زمانی شروع کردید؟
مدتی از شروع جنگ می‌گذشت و من آن موقع تقریباً ۳۰ ساله بودم که از فعالیت چایخانه اطلاعات پیدا کردم. قبل از ورود به پشتیبانی جنگ یک مدتی به خاطر اصابت محله‌مان از سوی جنگنده‌های دشمن به یکی از روستا‌های اصفهان رفته بودیم. بعد دوباره به اهواز برگشتیم. چایخانه جایی بود که لباس‌های کثیف رزمندگان را آنجا می‌آورند و می‌شستند. یا اینکه زخمی‌های جنگ را برای کمک‌رسانی در آن مکان می‌آوردند. وقتی که من آنجا رفتم متوجه دیدن خیلی از واقعیات جنگ شدم که برایمان خیلی دلخراش بود. گاه موقع شستن لباس‌های رزمندگان تکه‌های بدن که بر اثر انفجار قطع شده بود، مثل انگشت یک رزمنده یا حتی تکه قطع شده یک شهید در میان لباس‌ها دیده می‌شدند. این‌ها برایم دردناک بود. چون بچه کوچک داشتم هر روز نمی‌توانستم به چایخانه اهواز بروم، ولی هر وقت فرصتی پیش می‌آمد به آنجا می‌رفتم. 

جرقه رفتن به چایخانه اهواز چگونه در ذهن شما پدید آمد و این چایخانه در کجای شهر قرار داشت؟
خب جنگ در شهرمان اهواز به دلیل قرارداشتن در یک استان مرزی زودتر از جا‌های دیگر کشورمان شروع شده بود. من هم دوست داشتم در پشت خط‌مقدم به رزمندگان دفاع‌مقدس کمک کنم. چایخانه اهواز نزدیک پادگان اهواز بود که ما خانم‌ها را با مینی‌بوس می‌بردند و می‌آوردند. آنجا وقتی که لباس‌های کثیف رزمندگان را می‌آوردند ابتدا لباس‌ها را می‌گشتیم که اگر ترکش یا انگشتر یا موی شهدا چسبیده بود، می‌تکاندیم، جدا می‌کردیم و می‌بردیم با دست می‌شستیم، چون آن موقع لباسشویی در اختیار ما نبود. لباس‌های شسته شده را به طناب‌های بزرگ که به بتن بسته بودند، می‌انداختیم تا خشک شوند. تا جایی که توانستم و توان داشتم در چایخانه اهواز فعالیت کردم که ان شاءالله مورد رضایت خدا قرار بگیرد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *