برچسب مریم قدسیه

نیکبخت اصفهان

شامگاه دوشنبه سوم خرداد 1400 خبری غیرمنتظره جامعه ادبی و هنری اصفهان را در بهت فرو برد. محمود نیکبخت معلم، ‌نقاد و مرد با دانش و صاحب اندیشه اصفهان درگذشت و دست به دست شدن عکس‌ها، اشعار و تکه‌های کوتاهی از فیلم‌های سخنرانی‌اش در فضای مجازی جدی‌تر از همیشه ما را با شوخی تلخ و بی‌رحمانه مرگ مواجه کرد! مگر چیزی می‌توانست آن صدای رسا، آن بیان محکم و بی‌پرده را خاموش کند و آن چشم‌های براق و همیشه جست‌وجوگر را بر زندگی ببندد؟! مرگ کسانی که گویی هر آنِ زندگی را زندگی می‌کنند باورنکردنی‌تر از دیگران است و قرابتشان با مرگ یک شوخی تلخ بزرگ!

عکاسِ اتفاق!

«بودن با دوربین» کتابی درباره کاوه گلستان عکاس خبری و مستندساز ایرانی است. حبیبه جعفریان در این کتاب با جمع آوری چند یادداشت و انجام تعدادی گفتگو جزییاتی از زندگی او ارائه می‌دهد و از کنار هم قرار گرفتن این بخش‌ها پازلی از شخصیت گلستان چیده می‌شود که به شناسایی بهتر و دقیق‌تر او و مسیری که در زندگی پیش گرفته کمک می‌کند. فخری گلستان، لیلی گلستان، هنگامه گلستان (جلالی)، پیمان هوشمندزاده و زنده یاد بهمن جلالی کسانی هستند که در کتاب با آنها گفتگو شده است.

ایستاده بر تارک تاریخ در آئینه اجتماع

انتخاب اولم تاریخ نبود. جامعه‌شناسی نزدیک‌تر بود به چیزی که من از دانشگاه می‌خواستم اما نشد و تاریخ شد. رفتم به هوای جنب‌وجوشی که می‌دانستم در دانشگاه اصفهان و فضاهای مختلفش پیدا می‌شود. گروه تاریخ هم البته از همان ابتدا جذبم نکرد. کار در گروه دست آن طیف فکری بود که من خصوصاً در 18 سالگی نمی‌خواستم زیر بارش بروم. نگاه خشک و خشن و کلاسیک به تاریخ و زندگی نمی‌توانست برایم جذاب باشد. 

هنرمند زندگی‌ساز

تنوع و تعدد کارها و آثارش بیشتر بازدیدکنندگان را شگفت‌زده می‌کند؛ آثاری که همه گالری‌های موزه هنرهای معاصر اصفهان را درگیر کرده و برای درست دیدنشان باید یک گالری‌گردی نیم‌روزه ترتیب داد.1قاب‌های نقاشی تنها بخشی از آثار هستند. سازه‌های مختلف و ویدئوها هم هستند و با مرور تاریخی کارها متوجه می‌شویم هنرمند کم‌کم و از دوره‌ای خاص از آن‌ها استفاده کرده تا آنچه را که می‌خواهد کامل‌تر بیان کند.نمایشگاه از عکس‌های کودکی و نقاشی‌های آن روزها آغاز می‌شود و ما را به سفر در دنیای هنرمندی می‌برد که تلاش کرده تجربه زیسته خود را با ما به اشتراک بگذارد شاید در نقطه‌ای با او هم‌زبان باشیم.

پابه‌پای اصفهان

 قصه‌هایش تمامی ندارد. جمله‌ای می‌گویم؛ حتی کلمه‌ای، سرریز خاطره‌ای می‌شود و زمان و مکان به طرزی غریب در محضرش بی‌معنی. نقل‌ها دارد که بگوید؛ از تجربه پذیرش اولین مسئولیت‌های اجتماعی به یمن فعالیت در رسد پیشاهنگی تا کشف لذت انجام اولین کمک داوطلبانه در 14سالگی در زلزله گناباد و نخستین مسافرت مستقل عمرش. از آمدن «پابه‌پای زاینده‌رود» که اول‌بار هوایش در نوجوانی طوری افتاد توی سرش تا موتورسیکلت پدر را بردارد و تک‌وتنها بزند به دل جاده، فقط برای اینکه بفهمد گاوخونی کجاست؟ و اولین جرقه‌های دل‌سپردن به کتاب با الکساندر دوما و سه‌تفنگدارش تا پناه‌بردن به کتابخانه فرهنگ در ضلع جنوب‌غربی مدرسه چهارباغ در دهه 40 و زندگی در هوای صمد بهرنگی و علی‌اشرف درویشیان و بعدها چشیدن طعم کتابداری روستایی.

ساکنانِ این روزهای زاینده‌رود و مرثیه‌ای در سالروز تولد اصفهان

این روزها اصفهان‌ترین روزهای اصفهان است. براساس مستندها و دانسته‌های تاریخی، باروی شهر اصفهان را در برج قوس (آذر) تکمیل کرده‌اند و سال‌ها بعد با تلاش اصفهان‌شناسان و دوستداران اصفهان و به پیشنهاد زنده‌یاد لطف‌الله هنرفر کاشی‌کاری صورت فلکی برج قوس بر سردر قیصریه را به‌عنوان نماد اصفهان برگزیده‌اند.

به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

یک دانشجوی ادبیات و علاقه‌مند به شعر در جست‌وجوی ردپای نشاط اصفهانی، شاعر کمتر شناخته‌شده دوران قــاجــار بـــرای تـــحــقـــیــق دانشگاهی‌اش پا به خیابان نشاط می‌گذارد و از بسیاری از اهالی، کسبه و ساکنان این خیابان دلیل نام‌گذاری آن را می‌پرسد. بیشتر مردم اما چیزی نمی‌دانند و آن‌هایی هم که حدس و گمانی دارند، بسیار دور از واقعیت پاسخ می‌دهند.

تئاتری با قواعد و مخارج حرفه‌ای

تردید در دوراهی انتخاب، مسئله تکراری بسیاری از ماست؛ آنجا که در مهم‌ترین تصمیمات زندگی در بزنگاه انتخاب و رفتن به سمتی در می‌مانیم و کشمکش و جدال درونی ادامه را سخت می‌کند. این دودلی آنگاه بیشتر می‌شود که تفاوت زیادی باشد میان آنچه در درون خواهان آنیم و آنچه محیط و فضای بیرونی که در آن زیست می‌کنیم از خانواده گرفته تا فضاهای اجتماعی بزرگ‌تر به ما حکم می‌کند.