برچسب مریم قدسیه

تابلوهای تابلو

«بن‌بست جنت». بی‌اختیار می‌ایستم و چشم می‌دوزم به پلاک کوچه. پلاک یک کاشی لاجوردی‌رنگ با نقش زیبای ختایی است که هرچند آسیب‌دیده و گذر زمان‌بر آن خط انداخته، اما هنوز چشم‌نواز است. کنار پلاک قدیمی پلاک دیگری نصب‌شده که جدید و امروزی است. یک پلاک فلزی زمینه سفید مستطیل شکل با فونت آبی و سیاه که جنت را به فارسی و انگلیسی بر آن نوشته‌اند، اما به‌قدری بی‌روح و رنگ است که آدم فکر می‌کند در امتداد آن به هیچ بهشتی نمی‌رسد! پلاک‌های سردر خانه و کوچه‌ها این روزها کمتر ما را به توقف وا‌می‌دارند؛ خیلی وقت‌ها آن‌ها را می‌بینیم بدون اینکه در ذهنمان ثبت شوند و تصویری به یادگار بگذارند، اما هنوز حافظه مخدوش شهر، تابلوها و پلاک‌های کوچکی را در خاطر دارد که زمانی محل آرامش و زیبایی‌دوستی شهروندانش بود. 

کتابخانه خصوصی بی‌مکان در اصفهان

20 هزار جلد کتاب در کارتن! این ساده‌ترین توصیفی است که می‌توان با آن وضعیت نخستین کتابخانه خصوصی اصفهان را تصویر کرد. اکبر ابراهیمی مدیر این کتابخانه 30 ساله تقریبا از همان سال‌های ابتدایی گردآوری کتاب‌ها و ایجاد شاکله کتابخانه، نامه‌نگاری و مکاتبه با مدیران مختلف وقت فرهنگی را آغاز کرده ولی تا امروز همچنان دستش خالی و کتاب‌های کتابخانه‌اش بی‌جا و مکان مانده است. تمام این مکاتبات آرشیو شده‌اند و حجم و گستردگی‌شان نشانگر همت مدیر کتابخانه است.

وقتی سینما، سینما بود!

سینمارفتن تجربه مشترک بیشتر ما آدم‌هاست. خیلی‌هامان سینما را در اولین اردوهای دسته جمعی مدرسه شناختیم؛ همان وقت که همگی سوار یک اتوبوس راهی سالن بزرگ و تاریک ناشناخته‌ای شدیم. ابتدا همه چیز تازه و عجیب بود؛ ولی ساعتی بعد، سالن سینما یک رقیب جدی برای کلاس مدرسه شده بود!جایی که می‌شد راحت آنجا خندید، گریه کرد، عاشق شد و به خیال جان داد … . 21 شهریور را روز ملی سینما نامیده‌اند؛ روزی برای سینما و عشاقش. در این روز 20 ساله که به شکل نمادین از سال 79 و در یادبود ورود سینما به ایران به تقویم وارد شده است می‌توان به مباحثی جدی مثل آسیب‌شناسی سینمای ملی،‌ تاریخ و روند شکل‌گیری، جایگاه آن و… پرداخت.

منظر ذهنی شهر را پیدا کنیم

آیا کارکرد مفهومی اداره‌های فرهنگی اجتماعی مناطق در اسناد بالادستی یا توسط مدیران ارشد فرهنگی تبیین شده است؟ این اداره‌ها دقیقا کجای چارت شهرداری مناطق قرار دارند؟ رسالت مدیران فرهنگی در مناطق مختلف شهر چیست؟ انجام نورافشانی، آتش‌بازی و ترقه‌درکردن را می‌توان در زمره فعالیت‌های یک مدیر فرهنگی به‌حساب آورد؟  اگر یکی از اهداف فعالیت فرهنگی ایجاد نشاط اجتماعی باشد آیا از این مسیر، میسر خواهد شد؟چطور باوجود صرف هزینه و انرژی برای انجام کار فرهنگی، همچنان به اثرات عمیق در مناطق مختلف شهر بسته به نیازهای شهروندان نرسیده‌ایم؟چرا کمتر توانسته‌ایم فارغ از انجام حرکت‌های پوپولیستی یا روشنفکرمآبانه و خاص‌پسند به سمت انجام حرکت‌های فرهنگی ریشه‌ای و ماندگار برای مردم برویم و مخاطبمان را نه در میان چهره‌های آشنای همیشگی بلکه همان‌جا که باید ، در دل کوچه‌ها و محله‌های شهر پیدا کنیم و آنچه باید را برایش بسازیم! این پرسش‌ها و پرسش‌هایی ازاین‌دست، زمینه‌ساز گفت‌وگوی ما با محمدرضا رهبری، رئیس اداره فرهنگی اجتماعی شهرداری منطقه4  اصفهان شد. این مدیر فرهنگی دو سال است فعالیت‌های فرهنگی جدی را در منطقه 4 شهرداری اصفهان پیش می‌برد. همین موضوع باعث شد درباره نیاز به انجام اقدامات فرهنگی ریشه‌ای در مناطق مختلف شهر اصفهان، ارتباط و نسبت فعالیت‌های عمرانی و فرهنگی در شهر و چگونگی انجام فعالیت فرهنگی و… با او به گفت‌وگو بنشینیم.

خداحافظ عالی‌جناب مهر

خبر نزدیک بود و منتظر، اما سهمگین و کمرشکن و ایران را به عزای عمومی موسیقی، ادب، فرهنگ، هنر، تاریخ و اجتماع کشاند. محمدرضا شجریان که مدت‌ها با بیماری سرطان درگیر بود و از چند ماه قبل حال مساعدی نداشت، به فاصله کوتاهی از تولد 80 سالگی‌اش در اولین روز مهر، درهفدهمین روز ماه در تقویم فرهنگ ایران به مهر جادوانه شد و بنا به وصیت خودش در جوار فردوسی بزرگ در طوس آرمید.

هاردیِ اصفهان، محبوبِ ایران

شاید آن زمان که بیشه‌های کنار زاینده‌رود محل تمرین و ادابازی دو نوجوان بود که یکی چون لاغرتر بود می‌شد لورل و دیگری به جهت تنومندی‌اش هاردی بود، خودشان هم فکر نمی‌کردند روزی به یمن این علاقه مشترک بتوانند به پایه‌گذاران و بازیگران ماندگار تئاتر اصفهان بدل شوند. اما شور و اشتیاق آن سال‌ها و عشق به سینما در دهه 20 اصفهان از لورل (رضا ارحام صدر) و هاردی (نصرت اله وحدت) دو شخصیت بی تکرار و منحصربه‌فرد در فضای تئاتر اصفهان ساخت.

نقاشِ نور و زندگی

یک اصفهانِ دیگر بود. سی‌وسه‌پل،‌ خواجو،‌ آدم‌های چهارباغ  و میدان کهنه و…، جمعشان جمع بود و درودیوار نگارستان با حضورشان زنده.شاید همین اصفهان رنگینِ قاب‌شده توی مغازه بود که با ترکیب عطر قهوه  و روی خوش صاحبش عصرها بعد از تمرین ارحام را به آنجا می‌کشاند. دیگران هم می‌آمدند، اما گالری سمبات خیلی‌وقت‌ها پاتوق ارحام‌صدر و عبدالحسین سپنتا بود. آنجا از پشت ویترین گالری سمبات سرکوچه فتحیه می‌توانستند به یک‌یک آدم‌های توی چهارباغ خیره شوند و داستان‌هایشان را برای هم تعریف کنند … می‌توانستند تا نیمه‌شب از شهری بگویند که همگی عاشقش بودند.آقای سمبات هم بین همین گپ‌وگفت‌ها طرح‌های تازه بزند. آدم‌ها را بیاورد به تابلو و داستانشان را از نو نقاشی کند. عروسی‌رفتن و خریدکردن و کارکردنشان را.

اصفهان در قاب واقع‌گرایی

بازی کودکانه اش هم نقاشی بود. با اینکه هفت سال بیشتر نداشت، اعضای خانواده،‌ هم‌بازی‌ها،‌ مناظر و هرآنچه را که در اطرافش می‌دید، به دفترچه‌اش می‌آورد و زندگی دیگری برایشان می‌ساخت؛ تااینکه بازی ناتمام رنگ و نقش در دفترچه تکالیفش نخستین‌بار توجه سیریک، خواهر بزرگ‌ترش را به خود جلب کرد. پس دفتر برادر را به مدرسه برد و به معلم نقاشی‌اش  نشان داد. معلم هم سر ذوق آمد و گفت نمی‌توان از این نقاشی ها برای کودکی به این سن ایرادی گرفت.این علاقه کم‌کم دریچه‌های حرفه ای دنیای نقاشی را پیش روی سمبات گشود و شاگردی استادان به نامی ‌چون وارطانیان و ولیجانیان و خاچاطوریان از یک طرف و رفتن به انگلیس در جست‌وجـــــوی مسیرهای دیگر نقاشی از طرف دیگر، او را به نقاشی صاحب سبک و ماندگار در آبرنگ تبدیل کرد.