برچسب مدافع امنیت

دوست داشت خیلی زود به حاج قاسم ملحق شود

۱۰ فروردین ماه سال ۱۴۰۳، سه روز قبل شهادت. صبح آن روز به همراه خواهر و برادرم به گلزار شهدای اصفهان رفتند. جایی که پدر ایستاده‌اند و دعا می‌کنند، همانجا تدفین شدند. اصلاً نمی‌شد که روزی به اصفهان بیایند به رفقای شهید‌شان در گلزار سر نزنند! پدر چند بار به من مستقیم وصیت کرده بودند که اگر توفیق شهادت پیدا کردم، من را کنار حسین (شهید حسین خرازی) خاک کنید. اینجا جای من است. همان‌طور هم شد. چند روز بعد در همان محلی که دوست داشتند تدفین و به رفقای شهید‌شان ملحق شدند.

سعید من زیستن و رفتنش سعادتمند بود

وقتی من در مسجد و در گیر و دار ساخت مسجد بودم، سعید مانند یک پرستار از مادرش مراقبت می‌کرد و هوای او را داشت. خیلی دلم به یاد مهربانی‌اش می‌سوزد. قبل از شهادتش او را خواستم و گفتم سعید من با شما کاری دارم. کارت‌های بانکی‌ام را یکی‌یکی به او نشان دادم و گفتم: این کارت برای خیریه باب‌الحوائج و ایتام است، این برای حق‌الناس و این برای خرج خانه. این برای امورات مسجد و همه را تحویل دادم. بعد سعید رو به من کرد و گفت: بابا من می‌روم و شما می‌مانی...

عمو حسین با زبان روزه به دیدار مولایش شتافت

خانه پدر شهید، مرحوم امان‌اللهی بعد از پیروزی انقلاب، مرکز برقراری کلاس‌های قرآن، کلاس‌های هنری و کلاس‌های هلال‌احمر بود. بعد از شروع جنگ تحمیلی هم این خانه محل تهیه و جمع‌آوری خوراک و پوشاک از سوی خواهران جهادی برای جبهه‌ها بود. شهید در چنین خانه‌ای رشد کرده بود

بی‌صبرانه منتظر شهادت بود

او گفت: شهادت من خیلی زود اتفاق می‌افتد. من جمعیت تشییع پیکرم و جنازه خودم را دیده‌ام. بعد شروع کرد به صحبت و همه توصیه‌هایش مانند وصیت بود. شهادت برای او یقین شده بود. او از تربیت بچه‌ها گفت. از پرورش مکتبی و امام حسینی‌شان. از اینکه با نگاه دینی و مکتبی اهل بیت (ع) رشد پیدا کنند.
او گفت: بعد از شهادت من توکلت به خدا باشد. گفتم من بدون شما نمی‌توانم. مهدی به من آرامش داد و گفت من کی هستم خانم! تو خدا را داری! توکلت به خدا باشد. تو دعا کن که من با شهادت بروم. مرگ حق است، اما من آرزو دارم با شهادت به دیدار خدا بروم

آخرین تماس لحظاتی قبل از شهادت!

اهل تلاش بود. کار من ساختمانی است از همان زمانی که امید ابتدایی بود، با خودم می‌بردمش سر ساختمان. برای اینکه ببیند و چیز‌های جدید یاد بگیرد. اما اهل کار بود. از همان کودکی و سر ساختمان هم سعی می‌کرد کمکم کند

افتخار می‌کنم فرزندم لایق شهادت شد

مهدی ۳۶ روز در کما بود و دو روزی می‌شد که به بخش منتقل شده بود. در این دو روز کنارش می‌رفتم و برایش دعا می‌خواندم. ائمه را صدا می‌کردم و از مهدی می‌خواستم او هم با من زمزمه کند. به دکتر‌ها می‌گفتم عمر دست خداست. شب آخر ضربان قلبش خیلی آرام و نامنظم می‌زد و در نهایت ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ به شهادت رسید

‌می‌گفت همیشه سرباز می‌مانم!

با هم قرار گذاشته بودیم برایش تولد بگیریم، اما جشن تولدش با شهادتش یکی شد. محمد اهل کمک به نیازمندان بود. احترام به والدین برترین ویژگی برادرم محمد بود. چند سال پیش وقتی یکی از دوستانش به نام شهید مسلم جهان‌آرا، مالک طاهر و کامران کرامت به شهادت رسیده بودند، با من تماس گرفت و گفت خبر شهادت همکارانم را اگر شنیدید، نگران نشوید، من جزو شهدا نیستم

نمی‌خواست مرگ معمولی داشته باشد

موقعی که ازدواج کردیم محسن شغل آزاد داشت. بعد از این که پسرم به دنیا آمد وارد سپاه شد و مرحله جدیدی از زندگی‌اش در سپاه شروع شد. می‌گفت خدا را شکر پاسدار شدم. اگر وارد سپاه نمی‌شدم از خیلی چیز‌ها عقب می‌ماندم