برچسب مدافع امنیت

آخر امسال شهید می‌شوم

شهدای مدافع امنیت از مظلوم‌ترین شهدای کشورمان هستند که در گمنامی به شهادت می‌رسند و خبر شهادتشان از کمترین بازتاب خبری برخوردار است. شهید ایمان یوسفی از جمله این شهداست

آقا اجازه! دوست دارم شهید شوم

آن دانش‌آموزی که در زنگ انشا می‌خواست در آینده شهید شود، عاقبت به آرزویش رسید و آسمانی شد. عبدالله در اولین روز از تیر ۱۳۹۵ در روستای یوسف‌آباد بخش فهرج کرمان حین تعقیب و گریز خودروی حامل بار قاچاق سوخت دچار حادثه شد و به شهادت رسید

دعا می‌کنی من هم شهید شوم؟!

همسرم خادم و ذاکر امام حسین (ع) بود. همیشه بانی برگزاری مجالس و محافل اباعبدالله الحسین (ع) بود. آنقدر از کربلاییان و قافله سیدالشهدا (ع) خواند تا درنهایت خودش را با کربلا رساند و شهید شد

شهادت داوود نتیجه اخلاص و وظیفه‌شناسی‌اش بود

من و داوود مدت زمان کوتاهی در کنار هم زندگی کردیم و حاصل زندگی مشترکمان، پسرم حسین است که در زمان شهادت همسرم یک سال‌ونیم داشت. یک هفته قبل از شهادتش خیلی از وقت خودش را به حسین اختصاص داد و زمان زیادی را برای تفریح و بازی با او سپری کرد. این رفتارش من را متعجب کرده بود

تلاوت قرآن توسط فرزند شهید مدافع امنیت در حسنیه امام خمینی (ه)

در مراسمی که با حضور خانواده‌های شهدا و جمعی از مسئولان در حسینیه امام خمینی (ره) برگزار شد، فرزند یکی از شهدای مدافع امنیت با تلاوت آیاتی از قرآن کریم فضای مراسم را معنوی‌تر کرد و مورد توجه حاضران قرار گرفت.

دلجویی رهبر انقلاب از دختر خردسال شهید با حضور سرزده در گلزار شهدای تهران

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی چند روز پیش، ضمن حضور در گلزار شهدای بهشت زهرا (س)، بر مزار پدر هلما (شهید مدافع امنیت پوریا احمدی) حاضر شدند و دفتر رهبری نیز تصویری از این حضور را برای هلما دختر این شهید فرستاده است.

«آرمان عزیز» کتاب شد

این کتاب سی‌و‌چهارمین کتاب از مجموعه بیست‌و‌هفتی‌هاست که به روایت‌هایی مستند از زندگی شهید آرمان علی‌وردی به قلم مجید محمدولی است که از سوی انتشارات ۲۷ بعثت چاپ و روانه بازار نشر شده است

آن زخم سینه بوسه‌گاه مادر شهید شد

وقتی مجتبی مجروح شد، هر طور شده خودم را به او رساندم. سینه‌اش سوراخ شده بود. در میان تیر و ترکش و سر و صدا، تلاش می‌کردم او را پانسمان کنم. خون زیادی از تنش خارج می‌شد. ناگهان متوجه صدای ضعیفی شدم. انگار مجتبی می‌خواست چیزی بگوید. گوشم را نزدیک لبانش بردم. خیلی آهسته و ضعیف می‌گفت یا علی بن ابیطالب (ع)