۱۰ فروردین ماه سال ۱۴۰۳، سه روز قبل شهادت. صبح آن روز به همراه خواهر و برادرم به گلزار شهدای اصفهان رفتند. جایی که پدر ایستادهاند و دعا میکنند، همانجا تدفین شدند. اصلاً نمیشد که روزی به اصفهان بیایند به رفقای شهیدشان در گلزار سر نزنند! پدر چند بار به من مستقیم وصیت کرده بودند که اگر توفیق شهادت پیدا کردم، من را کنار حسین (شهید حسین خرازی) خاک کنید. اینجا جای من است. همانطور هم شد. چند روز بعد در همان محلی که دوست داشتند تدفین و به رفقای شهیدشان ملحق شدند.
جوان آنلاین: حمدمهدی زاهدی فرزند ارشد شهیدالقدس سردار محمدرضا زاهدی است. او از خلقیات پدر گفت تا رسید به فرماندهیاش در دوران دفاع مقدس و جبهه مقاومت، از مهربانی و شوخطبعی سردار روایت کرد تا رسید به وداع آخر و قصهای که در حرم امام رضا (ع) به سر رسید. آنچه میخوانید ماحصل همکلامی ما با محمدمهدی زاهدی فرزند سردار شهیدالقدس محمدرضا زاهدی است.
ام ابیهای پدر…
همان ابتدا میرود سراغ خلقیات پدر، از او میگوید. یکی از اصلیترین ویژگیهای پدر، خوشخلقی ایشان بود. در جمع خانواده بسیار شاداب و شوخطبع رفتار میکرد. لحظات درکنار ایشان به شوخی و خنده میگذشت. اصلاً اینطور
نبود که بخواهد در منزل و در جمع خانواده خشک برخورد کند و شاد نباشند، نه اصلاً اینطور نبود. هر چند حضور پدر را در کنار خود کم داشتیم، اما هر وقت بود بهترین لحظات برای ما رقم میخورد. کوچکتر که بودیم همبازی ما میشد و در تفریحات کودکانه کنار ما بود. روحیه پدر به ما انرژی مضاعف میداد. میان شوخی و خندهها، گاهی ما را نصیحت میکرد و توصیههای اخلاقیاش را با ظرافت و لطافت بیان میکرد. ما تشنه شنیدن بودیم و حرفهایش به دلمان مینشست. پدر نه تنها یک پدر که رفیق بود به وقت نیاز مانند یک برادر مهربان و به ضرورت دوستی دلسوز که میتوانستی خیلی راحت حرفهایت را به او بزنی، مشاوری امین که توصیههای پند آموزش همیشه راهگشا بود. بعد از شهادت پدر با خودم فکر میکردم من چه تلخی از او دیدهام؟ هرچه سعی کردم خاطرهای از رفتار تلخ پدر را به یاد بیاورم، چیزی به ذهنم نرسید. پدر حتی میان شیطنتهای کودکانه ما که شاید گاهی خطر آفرین بود خیلی خوب برخورد میکرد. به یاد دارم، در دوران کودکی یک مرتبه نزدیک بود خانه را به آتش بکشم. آن روز پدر با من دعوا کرد و فندک آشپزخانه را از دست من گرفت. بعد از آن بارها فقط به خاطر اتفاق آن روز، از من حلالیت طلبید. دعوا و تنبیهی که به خاطر حفظ جان خودم بود. اما باز هم نمیخواست حتی من در عالم کودکی از ایشان ناراحتی در دل داشته باشم. همه خاطرات من از پدر شیرین است. میان همه این مهربانیها و رفاقتها، اما سعی ما بر این بود که حریم پدری او را رعایت کنیم. همانطور که او حریم فرزندانش را به خوبی مراعات میکرد. پدر مرد میدان بود. همیشه توصیه مادر را به ما میکرد و از ما میخواست اگر شهید شدم، مراقب مادرتان باشید نکند غصه بخورد و ناراحتی کند. بارها در حضور ما از مادر برای همه نبودنها، از روزهای مجاهدت در غرب کشور تا جنوب از روزهای حضورش در جبهه مقاومت، برای تمام روزهایی که باید در کنارش بود و به خاطر شرایط شغلیاش امکانش فراهم نبود به خاطر همه نگرانی و دلواپسیهایی که به سراغش آمده بود، حلالیت طلبید. سفارش خواهر را میکرد که نکند در نبود او سختی ببینید و دلتنگی کند. پدر احترام زیادی به تنها دخترشان میگذاشت، قربان صدقهاش میرفت او را «امابیها» خطاب میکرد. سفارش میکرد به تکریم دختر، میگفت ما باید از پیامبر درس بگیریم و ایشان را در این امور الگوی خود قرار دهیم. گاهی برای دیدار با پدر به میهمانسرای محل کارشان میرفتیم، اگر آنجا پذیرایی میشدیم، پدر از ما میپرسید چه چیزهایی مصرف کردید به من بگویید تا من هزینهاش را پرداخت کنم. موکداً به ما سفارش میکرد، مراقب بیتالمال باشید، حواستان به حقالناس باشد. وقتی به خانه پدرم میرفتیم و نوهها با هم مشغول بازی و سرو صدا میشدند، خیلی حواس شان بود که همسایهها از این سرو صداها اذیت نشوند. میگفت: کاری نکنید که باعث ناراحتی دیگران شوید. خیلی حواسشان به این موارد بود و ما هم با توجه به توصیههای پدر، بیشتر حواسمان را جمع میکردیم. نکته بسیار مهم در مورد پدر این بود که او به نماز اولوقت و خواندن قران اهمیت زیادی میداد. سعی میکرد عامل به قرآن باشد. وقتی به خانه میرسید با اینکه دیر وقت به خانه میرسید و خسته بود، اما بعد از کمی استراحت خودشان را برای نماز شب مهیا میکرد. میگفت نماز شب یک جور وعده با خداست. باید سروعدهات حاضر شوی. من تا این اواخر ندیدم که نماز شب پدر ترک شود.
اهل پارتی بازی نبود!
محمدمهدی زاهدی هم، چون پدر پاسدار است. او از انتخاب این راه و تأثیر پدر و مجاهدان این مسیر میگوید: حقیقت این است که من سال ۱۳۸۳ در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شدم. اما ابتدا نمیخواستم وارد سپاه شوم. مدتی بعد تمایل زیادی پیدا کردم و تصمیم گرفتم وارد سپاه شوم. معیارهایی در ذهن من شکل گرفت که این راه را انتخاب کردم. دیدن افرادی، چون پدر که سالها بیهیچ ادعایی از جانشان برای حفظ اسلام و نظام گذشته بودند مرا به وجد آورد. اما این انتخاب من بود. نهایتاً من سال ۱۳۸۸ وارد سپاه شدم. پدر برای ورود من به سپاه، هیچ الزامی نداشت. حتی زمانی که برای استخدام از من معرف و توصیهنامه خواستند، پدر هیچ اقدامی نکرد و اصلاً پیگیر بحث استخدام من نشد. من میدانستم که رویه پدر همین است. او در این مدت نه برای خانواده، نه برای فرزندان و نه برای بستگان کاری نکردند که مبادا حقی از کسی ضایع شود. اما وقتی متوجه شد که وارد سپاه شدم و این لباس مقدس را به تن کردم، قلباً خوشحال شد. حالا میخواهم به پدرم بگویم در دنیا که برای ما پارتی بازی نکردی، انشاءالله آن دنیا حواستان به ما باشد و شفاعتتان به ما هم برسد.
