سعید من زیستن و رفتنش سعادتمند بود

وقتی من در مسجد و در گیر و دار ساخت مسجد بودم، سعید مانند یک پرستار از مادرش مراقبت می‌کرد و هوای او را داشت. خیلی دلم به یاد مهربانی‌اش می‌سوزد. قبل از شهادتش او را خواستم و گفتم سعید من با شما کاری دارم. کارت‌های بانکی‌ام را یکی‌یکی به او نشان دادم و گفتم: این کارت برای خیریه باب‌الحوائج و ایتام است، این برای حق‌الناس و این برای خرج خانه. این برای امورات مسجد و همه را تحویل دادم. بعد سعید رو به من کرد و گفت: بابا من می‌روم و شما می‌مانی...

وقتی من در مسجد و در گیر و دار ساخت مسجد بودم، سعید مانند یک پرستار از مادرش مراقبت می‌کرد و هوای او را داشت. خیلی دلم به یاد مهربانی‌اش می‌سوزد. قبل از شهادتش او را خواستم و گفتم سعید من با شما کاری دارم. کارت‌های بانکی‌ام را یکی‌یکی به او نشان دادم و گفتم: این کارت برای خیریه باب‌الحوائج و ایتام است، این برای حق‌الناس و این برای خرج خانه. این برای امورات مسجد و همه را تحویل دادم. بعد سعید رو به من کرد و گفت: بابا من می‌روم و شما می‌مانی…

جوان آنلاین: ما سینه زدیم بی‌صدا باریدند / از هر چه که دم زدیم آن‌ها دیدند / ما مدعیان صف اول بودیم / از آخر مجلس شهدا را چیدند
سامی ربیجی‌نژاد (معروف به ربیعی‌فر) روایتش را از جنگ تحمیلی شروع می‌کند. از روز‌هایی که لباس جهاد به تن می‌کند و راهی می‌شود. از روز‌هایی که اهل خانه‌اش را در گیرودار جنگ گم می‌کند. پدر به سیره و سبک زندگی شهید خانه‌اش سعید ربیعی‌فر می‌پردازد. از خدمات شهیدش به فقرا می‌گوید تا خادمی زوارحسین (ع). او به شهادت سعید و گوی سبقتی که او از پدر در شهادت ربود، می‌رسد. ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲ بود که مأمور مدافع نظم و امنیت ستوان یکم سعید ربیعی‌فر در حین انجام مأموریت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. متن پیش‌رو حاصل همکلامی ما با سامی ربیجی‌نژاد (معروف به ربیعی فر) پدر شهید سعید ربیعی‌فر است.

 اهل خرمشهر!
پدر می‌گوید: «من اهل خرمشهر هستم و زادگاهم شلمچه. متولد سال ۱۳۴۱ و درحال حاضر ۶۲ سال دارم. در تیر سال ۱۳۵۹ مصادف با نیمه شعبان ازدواج کردم و دو ماه بعد از آن جنگ تحمیلی به شکل رسمی آغاز شد. با این شرایط من دیگر قرار و تاب ماندن نداشتم. لباس جهاد به تن کرده و راهی شدم. همسرم، پسرم سعید را باردار بود که دشمن وارد خاک وطن شد. با شروع حملات رژیم بعث به سمت شهر‌ها همه مردم از خانه و کاشانه خود به شهر‌های اطراف پناه بردند. همسرم هم زمانی که من در جبهه بودم همراه با خانواده‌اش ابتدا به رامهرمز و بعد به شهر بردسیر (استان کرمان) می‌روند. من در جبهه از آن‌ها بی‌اطلاع بودم.
 امکان تماس فراهم نبود. دائم در بین خطوط جبهه و منطقه جابه‌جا می‌شدیم. یک‌سالی در جبهه بودم و بعد از آن پیگیر خانواده‌ام شدم. بعد از پرس‌و‌جو با همراهی یکی از همشهریانم متوجه شدم که خانواده‌ام به بردسیر رفته‌اند و سعید شهریور ۱۳۶۰ در آنجا متولد شده است. وقتی وارد خانه شدم، پسرم حدوداً سه ماه داشت و نامش را از نام سعید بن جبیر، یکی از یاران امام‌علی (ع) الهام گرفتم و او را «سعید» نامیدم. 
 نور دیده پدر و مادر
سعید نور دیده پدر و مادرش و اولین فرزند خانواده بود. خانواده‌ای که مذهبی و انقلابی بودند. پدر شهید می‌گوید: «قسمت این بود که سعید در شهر کرمان شهر شهید پرور و زادگاه سردار دل‌ها حاج قاسم سلیمانی در دامن مادری مؤمن و بدون حضور پدر به دنیا بیاید. کودک شیرین خانه ام قد و قامت کشید و صاحب چهار خواهر و یک برادر شد. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر اهواز گذراند و بعد از سپری‌کردن دوره دوم متوسطه خودش را برای امر اشتغال آماده می‌کرد. او جوانی پرانرژی و فعال، شجاع و دارای روحیه به شدت خستگی‌ناپذیر بود. سعید به پیشنهاد من و برحسب علاقه خودش، برای خدمت در نهاد نیروی انتظامی آماده شد و لباس مقدس دفاع از امنیت را برتن کرد. او برای گذراندن دوره‌های آموزشی راهی اصفهان و تهران شد و در دوران آموزشی خود توانسته بود، چشم‌ها را مجذوب خود کند و از فرماندهان دوره‌های آموزشی به پاس شجاعت‌هایش در حین مأموریت‌ها مورد تقدیر قرار بگیرد. سعید پس از گذراندن دوره‌های آموزشی به شهر خود برگشت تا بتواند در شهر خودش خدمت و کم‌کم خود را برای تشکیل خانواده آماده کند. آبان سال ۱۳۸۷، سعید رخت دامادی به تن کرد و صاحب سه فرزند به نام‌های ابوالفضل، امیرحسین و ریحانه شد. او همیشه دوست داشت فرزندان خود را شجاع و قوی بار بیاورد.» 

 و قلبی مالا مال از مهربانی… 
پدر در ادامه به خلقیات شهید اشاره می‌کند و می‌گوید: «انصافاً سعید بسیار شجاع و نترس بود. دلی دریایی داشت. از هیچ چیز غیر از خدا نمی‌ترسید. روحیه او برای دفاع، نبرد، مبارزه و حق‌طلبی ساخته شده بود. جوانی بود که در عین شجاعت و دلیری رأفت داشت و قلبی مالامال از مهربانی. سعید چهره بشاشی داشت. همه او را به خوشرویی می‌شناختند. دوست داشت به همه مهربانی کند؛ دوست داشت دستگیر همه باشد. فرقی برایش نمی‌کرد که خواهرش نیازمند کمک باشد یا یک انسان غریبه. کمک و دستگیری در مروت و مرام او بود. کمتر کسی می‌دانست و بهتر است بگویم هیچ‌کس خبر نداشت که او به طور ویژه به ایتام و خانواده‌های مستحق و مستضعف کمک می‌کرد. چه در بحث اقلام و موادغذایی چه در بحث تهیه جهیزیه. او معتقد بود که کار خالصانه باید برای خدا باشد. تا اجر این کار در آخرت به کار او بیاید. مادرش به قدری از او راضی بود که روزی دست‌های خود را به آسمان بلند کرد و با خدا چنین نجواکرد: «خدایا من از سعید راضی هستم. خدایا او را سرباز امام زمان (عج) کن.» آن روز قلبم از این دعا لرزید. وقتی او با تمام وجود به خدا گفت از او راضی هستم، فهمیدم خدای مهربان به بهترین شکل عاقبت بخیرش می‌کند. برای پسرم سعید خیلی مسئله حجاب مهم بود. الحمدلله خانواده ما انقلابی و مذهبی است، اما سعید باز هم روی این مسئله تأکید داشت. سعید عاشق رهبرش بود. ولایت‌فقیه را مدنظر داشت. وقتی من و مادرش به خاطر بیماری کرونا در بیمارستان بستری شدیم، سعید جانش را کف دستش می‌گذارد و دلسوزانه و عاشقانه به ما خدمت و به تنهایی از ما پرستاری کرد.»

 من می‌روم و شما می‌مانی 
در دوران دفاع مقدس در جزیره مینو، شلمچه، مجنون جنوبی بودم. زمان جنگ بخش زبان عربی را در اهواز راه‌اندازی کردیم، به خاطر اسرا نیاز به ترجمه داشتیم. بعد هم مدتی در ستاد پشتیبانی جنگ و در جهاد سازندگی مشغول به خدمت شدم و بعد هم در دفتر نخست‌وزیری اهواز. کمی بعد به کمیته امداد رفتم. خادمی به فقرا و نیازمندان و گره‌گشایی از کارهایشان یکی دیگر از الطاف الهی بود که نصیب من شد و فرصتی بود که بتوانم در این مسیر هم خدمت کنم. بعد از بازنشستگی از کمیته امداد با خودم قرار گذاشتم که مسجدی در شلمچه بسازم. از زمانی که سعید راه رفتن آموخت او را همراه خودم می‌بردم و او را از همان ابتدا با مفهوم جهاد، جبهه آشنا کردم. سعید در مسجد کنار من بود. در کار‌های مربوط به خادمی اهل بیت (ع) و امام حسین (ع) مانند یک همکار کنارم بود. 
خیلی به مادرش و من احترام می‌گذاشت. وقتی من در گیر و دار ساخت مسجد بودم، سعید مانند یک پرستار از مادرش مراقبت می‌کرد و هوای او را داشت. خیلی دلم به یاد مهربانی‌اش می‌سوزد. قبل از شهادتش او را خواستم و گفتم سعید من با شما کاری دارم. کارت‌های بانکی‌ام را یکی‌یکی به او نشان دادم و گفتم این کارت برای خیریه باب‌الحوائج و ایتام است. این برای حق‌الناس است. این برای خرج خانه و این برای امورات مسجد. همه را تحویل دادم. بعد سعید رو به من کرد و گفت: بابا من می‌روم و شما می‌مانی….
یک‌بار همین‌طور که به پسرش نگاه کردم بک ندای درونی به من گفت: این بچه یتیم خواهد شد! باز به خودم نهیب زدم نه جنگی است و نه چیزی؛ یک هفته بعد سعید شهید شد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *