برچسب مادر

دختران خورشید؛ تلاشی برای درخشش اجتماعی

مادری‌کردن سخت است؛ به‌خصوص در عصر و زمانه کنونی و به‌خصوص‌تر برای دختران. وقتی از همان اول باید حواست به دخترت باشد که در پارک و تاکسی و فروشگاه با غریبه‌ها زیاد صمیمی نشود، چه نوع لباسی انتخاب کنی که حریم و حیایش حفظ شود …

سرمایه‌ دنیا و اُخری

وقتی که پایم به دنیا باز شد، لقب سومین دختر خانواده را به نامم زدند.بابا از آن کردهای بچه‌دوستی است که جنس بچه‌ها خیلی برایش فرقی نمی‌کند. نه که فرق نکند؛ اما آن‌طور که مامان همیشه تعریف می‌کند، بابا از قدیم دور سفره را شلوغ می‌پسندیده.

قدم‌زدن در مسیر فرزندان

همه ما در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی‌مان به دنبال دستیابی به اهداف بزرگ و مطلوب هستیم و برای رسیدن به آرمان‌های مدنظرمان برنامه‌ریزی کرده و متناسب با هدف پیش رو تلاش می‌کنیم.

برای مادری که مثل باران بارید!

باران مثل دم اسب می‌بارید. نیمچه نسیم خنک اردیبهشتی هم می‌آمد و با قطره‌های درشت باران روی صورتم می‌خورد. قرار نبود این ساعت از شب حرم باشیم؛ اما سرماخوردگی همسر و رفتن به دارالشفای امام رضا (ع) مسیرمان را به این سمت کج کرده بود و ما را گذاشته بود صاف وسط صحن انقلاب و در انعکاس زردی گنبد و ایوان طلا، محصور و اسیرمان کرده بود.

عصای دست مادر

دو پر روسری را از پشت گردن رد کرده و بالای سر با گره‌ای محکم کرده‌ام.بعد از دوشب زیر فشار تب چهل درجه، امروز راضی شدم یک استامینوفن ناقابل بخورم. این چندروز هر چه گفتند یک دانه‌اش را بخوری به‌جایی برنمی‌خورد، راضی نشدم. ترس داشتم خوابم ببرد.

برایش همان فاطمه باش

شانه‌های افتاده‌اش را هی بالا می‌کشید. مرد بود دیگر؛ نمی‌خواست کسی زاری‌اش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید می‌شد.

حاج‌آقا! هارداسان؟!

حاج‌آقا!هارداسان؟! من از هجوم ابرهای سیل‌آسا باید می‌فهمیدم! ناباورانه قلم در دست می‌گیرم؛ اما واژه‌ها هم بغض کرده‌اند و نوشته نمی‌شوند.

همچنان به خود می‌لرزم

خانه پدری بودم. صدای شلیک گلوله خیلی نزدیک بود. پله‌ها را دوتایکی دویدم تا برسم به پنجره راه‌پله. پنجره را که باز کردم سه تن سرباز مسلح دیدم که به یک شهروند دیگر شلیک کردند.