همچنان به خود میلرزم
خانه پدری بودم. صدای شلیک گلوله خیلی نزدیک بود. پلهها را دوتایکی دویدم تا برسم به پنجره راهپله. پنجره را که باز کردم سه تن سرباز مسلح دیدم که به یک شهروند دیگر شلیک کردند.
خانه پدری بودم. صدای شلیک گلوله خیلی نزدیک بود. پلهها را دوتایکی دویدم تا برسم به پنجره راهپله. پنجره را که باز کردم سه تن سرباز مسلح دیدم که به یک شهروند دیگر شلیک کردند.
انتخابات و روزهای پر شورش در حال گذر است. روزهایی که از هر گوشه و کناری تحلیلهای انتخاباتی به گوش میرسد. گروهی به دنبال معرفی نامزد مطلوبشان هستند و عدهای دیگر مشغول بالا و پایین کردن انتخابشان.
محرم شروع میشود با همه شور و شعورش؛ هرچند غم اباعبدالله همیشه تازه است و ما شیعیان هر جا اسم اربابمان بیاید، بغض گلوگیرمان میشود. اسم ماه عزای آقا خودش حزنانگیز است؛ چه برسد که فرارسد.
پیرزن گِله داشت که چرا همه سراغِ شهیدانِ گُلدرشت میروند و چرا کسی شهیدِ او را نمیشناسد! پیرزن دوست داشت دلش را بیرون بریزد.
چند شبی از محرم میگذرد، چند شبی که هر شبش بهگونهای گذشته است، شبهایی که هرطور شده خودم را به روضه رساندهام.
در روزهای بحرانی غزه بار دیگر هنرمندان سراسر جهان تلاش کردند تا چهره ظالم و وحشی رژیم غاصب صهیونیستی را به تصویر بکشند و از مفهوم انسانیت در غزه دفاع کنند.
تلویزیون را خاموش میکنم. خسته و کلافهام! از اینکه هر روز خیل عظیم عشاق را میبینم و میدانم که نمیتوانم به آنها بپیوندم؛ از اینکه هر روز یک نفر «حلالمکنید، عازمم» گذاشته و قرار نیست من عازم باشم.
هنوز حالم جا نیامده، دست چپم باهر حرکت کوچکی تیر میکشد. دکتر گفت: «این آمپولهایی که نوشتم کافی نیست! باید هرشب دستت را با پماد پیروکسیکام ماساژ بدهی و گرمش کنی.» گل بود به سبزه نیز آراسته شد. درد دست کم بود؛ سرماخوردگی هم بلای جانم شد.