صدای بلند ناامنی
مادرم میگفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواستهای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت میخواهد، همان چیزی است که بچههایت میخواهند.
مادرم میگفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواستهای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت میخواهد، همان چیزی است که بچههایت میخواهند.
بیبی چارقدبهسر بود. از این مادربزرگهایی که تسبیح دستش صیقلی میشود بس که صلوات میفرستد و گرد انگشتهایش میچرخاند.
دوران ابتدایی در یک مدرسه دولتی درس میخواندم. آن سالها اولین کلمهای که با شنیدن «مدرسه دولتی» در ذهن تداعی میشد «شلوغی» بود.
با اخم و بدون خداحافظی در را پشت سرم بستم و زدم بیرون. بلند گفت: «پس حداقل شال و دستکشت رو ببر!» خودم را زدم به نشنیدن. درست یادم نیست سر چی بحث شروع شد و کار به آنجا کشید؛ اما یادم هست که راضی نبود به رفتن و من اصرار داشتم که وعده کردهام و باید بروم. آخرش حتی صدایم هم کمی بالا رفته بود.
تصاویرشان را یکییکی میدیدم: دخترک بور با چشمان درشت مشکی، نوزاد پسری با پاپیون آبی، لرزش پسربچهای بیپناه. امیرعلی روی پاهایم تکان میخورد.
منبع : مجله تاپ نازبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
روسری صورتی رنگی که آسیه دیشب برایش گرفته بود را روی سرش محکم کرد.