نوشدارو قبل از مرگ سهراب
بهترین لباسهایم را پوشیدم. بهترینها را گذاشته بودم برای روزهای زوج. برای روزهایی با ملاقاتهای خاص. بهترین لبخندم را جلوی آینه تمرین کردم و کرم مرطوبکننده را به دستهایم زدم تا لطافتش تا عصر بماند.
بهترین لباسهایم را پوشیدم. بهترینها را گذاشته بودم برای روزهای زوج. برای روزهایی با ملاقاتهای خاص. بهترین لبخندم را جلوی آینه تمرین کردم و کرم مرطوبکننده را به دستهایم زدم تا لطافتش تا عصر بماند.
خیلی وقت بود نامه استعفایم رفته بود روی میزِ مدیرِ مهد و مهر تأیید خورده بود؛ اما هنوز دلم میخواست صبحها زودتر بیدار شوم و پنجره را باز کنم تا جیکجیکِ گنجشکها سکوت مرگبارِ خانه را بشکند.
قرآن خدا غلط میشد همین یک شب خودش محمدحسین را میخواباند؟ خیر سرم استراحت مطلق بودم. فیلم از جدول فرایندی روی تخته خلاص میشود. گوشی را میگذارم.
با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه میشود و میگوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشمغرهای میگوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»
فرزانهسادات ملکی، بانوی اصفهانی، با هنر دستهایش قصه میگوید؛ قصهای از مادرانی که شانههایشان ستون عشق است و نگاهشان بذر ایمان.
خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم. مأمور توی ایستگاه میگوید: خانم کارت نزن. خانمهای دیگر هم میگویند: نزن، نزن!
در امنیت شهرمان شکی نیست. بارها شده که در خلوتی کوچهها و خیابانها قدم زدهایم و چیزی باعث هراسمان نشده. رانندگی کردهایم و مزاحمتی ایجاد نشده. هرچه هم که هست، کمرنگ و انگشتشمار است و همان حس امن و آسایش توی ذهنمان پررنگتر است.
مادر نیکی دستانم را به گرمی میفشارد و با من احوالپرسی میکند. چشمها، لحن صحبت و همه رفتارهای مادر نشان از شوق و شعف بیشازحد اوست و انرژی این زن مرا به ادامه گفتوگو و شروع یک مکالمه واداشت.