شبهایِ بازخوانیِ ایران
مدرسه زیبایی است؛ مدرسه صدر خواجو. جمعوجور و خودمانی است؛ مثل جمعیتی که این شبها دور هم جمع میشوند و از «ایران» روایت میکنند.
مدرسه زیبایی است؛ مدرسه صدر خواجو. جمعوجور و خودمانی است؛ مثل جمعیتی که این شبها دور هم جمع میشوند و از «ایران» روایت میکنند.
جنگ شده است. قدرتهای نظامی دنیا متحد شدهاند و علیه دشمن همیشگیشان «ایران» تاختهاند.
عزیزی میگفت عمر ما به روزهای دفاعمقدس هشتساله نمیرسد و البته اگر بودیم هم انگار فضا آن طور نبوده که مردم بهطور مستقیم و همگانی دستاندرکار باشند.
بچه را شالوکلاه کرده و به بغل گرفته است. روی جدولهای کنار چهارراه ایستاده است. با یک دستش، کودکش را در آغوش، تکان میدهد و با دست دیگرش، پرچم را.
میگویند رأس ساعت 10 شب، شروع حرکت است. تقریبا همینطور بود. 10:10 ماشین اصلی حرکت کرد: وانتی سفیدرنگ، با چهار باند که دوتادوتا رو به عقب و جلو بودند؛ روی آنها عکسی قدی از امام شهید بود که به مردم خیابان سلام میدادند و مهتابی سفیدرنگی بالای قاب، نورش روی عکس پخش میشد.
ایستگاه اتوبوس همان جای قبلی است.بهنظر سالم میرسد. سوپری نبش خیابان هم چراغهایش روشن است و تکوتوک مشتری دارد؛ درختهای جلوی ساختمانها هم هنوز هستند؛ شاید فقط کمی تنکتر از قبل. انگار همه چیز مثل قبل است.
«انسانهای ایرانی، توده نیستند؛ مردماند؛ چه بسا ملت؛ هرچند گاهی خودمحور» جان کلام این یادداشت همین است. مردم ایران آن جمعیت انبوه منفعلی نیستند که فقط به فکر قیمت خوردوخوراک زندگیشان باشند و به هیچ چیز دیگر فکر نکنند.
«نهال بکاریم و امید برداریم. قیمت هر اصله نهال: 200 هزارتومان. جهت اطلاعات بیشتر و مشاهده گزارش به….» این دادههایی است که روی برگههای 10 15 سانتیمتری در موکب فارغالتحصیلان مدرسه و مجمع شهید اژهای میان مردم توزیع میشود.