تنها شهادت میتوانست آرامشی بر روح بیقرارش باشد
شهید شاهواری از رزمندگان پای کار جبههها بود که پیش از شهادت بارها مجروح میشود و حدود چهار، پنج سال در جبهه حضور پیدا میکند.
شهید شاهواری از رزمندگان پای کار جبههها بود که پیش از شهادت بارها مجروح میشود و حدود چهار، پنج سال در جبهه حضور پیدا میکند.
مادر میگفت: «میروی برو، اما مراقب خودت باش»، اما داداش حرفش این بود که من میروم و شهید هم میشوم. برادرم در یک خط وصیتنامهاش را نوشته بود: «من دوست دارم در جبهه به مردم و اسلام خدمت کنم. اگر دوست دارید من از شما راضی باشم، راه من را ادامه بدهید»
چیزی که الان الگوی ما در نبردهای جبهه سوریه و عراق و کلاً جبهه مقاومت اسلامی شد، همان نحوه رزم در کردستان بود. تشکیل بسیج مردمی در سوریه یا حشدالشعبی عراق و حزبالله لبنان همه اینها از برکتهای نبرد در کردستان است
رهبر معظم انقلاب سال ۱۳۸۶ در سمنان به منزل پدر و مادرم آمدند و در این دیدار بیاناتی را ایراد کردند. در میان صحبتهای ایشان نکتهای بود که تمایل دارم در پایان گفتوگویمان خدمت شما عرض کنم که بسیار امیددهنده است. امام خامنهای فرمودند: «بدانید هر کس (با هر مقام و موقعیتی) بخواهد به این نظام لطمه وارد کند، روی خون شهدا سر میخورد و به زمین میافتد و نتیجه نمیگیرد»
پدربزرگم در باغ سپهسالار قزوین کار میکرد و مادربزرگم هم زن مؤمنه و باخدایی بود. خانواده نیمهمذهبی بودند. پدرم امام خمینی (ره) را خیلی دوست داشت. چون ظاهرنمایی را دوست نداشت، کسی تصور نمیکرد او به جبهه برود. وقتی شهید شد همه آنها که زخم زبان میزدند آمدند حلالیت گرفتند
پدرم ۶۸ سال داشت و با اعزام شدن مداوم برادرها تصمیم گرفت به جبهه برود. میگفت: «من که نمیتوانم بجنگم، اما میروم تا شاید بتوانم در آشپزخانه کار کنم و غذایی گرم دست رزمندهها بدهم.» ایشان حدود چهار ماه در جبهه بود. بسیار پیش میآمد که محمد، حاجیمراد و پدر همزمان در جبهه باشند
ما دو نفر از بهترین و باتجربهترین نیروهای اطلاعاتی لشکر را مأمور کردیم تا به همراه دو نفر از نیروهای اطلاعاتی لشکر نصر به آن طرف اروند بروند و خطوط دشمن را شناسایی کنند. این دو نفر دو شب قبل از عملیات رفتند و خطی را که باید وارد عمل میشدیم شناسایی و سپس در شب عملیات غواصهای لشکر را راهنمایی کردند