عطا با پای معلولش تا انتهای جنگ مردانه ایستاد
آخرین باری که به مرخصی آمده بود، رفت به اتاقی که عکس شهدا را در آن جا نصب میکرد. بالای عکس خودش شمارهای زد و یکسری لباس بسیجی تا کرده به مادرم داد و گفت: دیگر نیازی به اینها ندارم، اینها را به آقاهادی بدهید. بعدها مادر به ما گفت که میدانستم تا حسن به جبهه نرود، عطا شهید نمیشود. عطا صبر کرد تا حسن هم به او ملحق و هر دو با هم شهید شوند. این پیشبینی مادر محقق شد
