برچسب دفاع مقدس

صنایع دفاعی زمانی پیشرفت کرد که مستشار‌ها رفتند

مستشار‌ها را یادم است. آن‌ها نگاه از بالا به پایینی به ما داشتند. همانطور که حضرت آقا چند روز پیش فرمودند، این‌ها به نیرو‌های ما اجازه نمی‌دادند در تعمیرات تخصصی هواپیما‌ها یا پدافند هوایی دخالت کنند. کار‌های پیش پا افتاده را به ما می‌دادند و نمی‌گذاشتند کار‌های تخصصی را یاد بگیریم

رزمنده‌ای که روی تمام مجاهدان عالم را سفید کرد

یکی از رقیبان شهید قجه‌ای به نام محمد سلیمیان در بخشی از خاطراتش به خاطره باختش از شهید می‌پردازد: «.. خیلی ماهرانه کشتی را واگذار کرد و من برنده شدم و دستم بالا رفت. بعداً مصرانه علت را پرسیدم، گفت: این مسابقات برای تو حیثیتی و مهم بود. می‌خواستم تو خسته نشوی تا در کشتی‌های بعدی بهتر بتونی مبارزه کنی و روی سکو بری...»

شرمساری و عذاب وجدان تنها عایدی متجاوزان بود

صدام در بازدید از قصرشیرین دستور انهدام شهر را صادر می‌کند و خطاب به فرمانده لشکرهایش می‌گوید: «می‌خواهم قصرشیرین به این شکل درآید.» کمی پس از رفتن او، یگان‌های مهندسی تمام شهر را ویران کردند و جز مسجد المهدی که به نام مسجد صدام نامگذاری شده بود، چیز باقی نگذاشتند.

دست خالی و در شرایط محاصره مقابل لشکر دشمن ایستادگی کردیم

من رشته ورزشی تکواندو کار می‌کردم و جوانی بلند قد و قوی هیکل و ورزیده بودم، ولی در بیمارستان بسیار نحیف و لاغر شده بودم. جراحات بدنم طوری نبود که با باند و گاز بسته شود. آن‌قدر وسیع بود که چیزی شبیه ملحفه را استریل می‌کردند و جای باند استفاده می‌کردند. شدت جراحات خیلی زیاد بود، عفونت داشت و شکمم همچنان باز بود. آنجا شرایطم طوری بود که امیدی به زنده ماندنم نبود

خرازی بر قلب نیروهایش فرماندهی می‌کرد

خرازی مدیریت منحصربه‌فردی داشت و برای جان بچه‌ها خیلی ارزش قائل بود. از معدود فرماندهانی بود که سرزده به گردان‌ها می‌رفت و سرکشی می‌کرد. بدون اطلاع سوار موتور و ماشین می‌شد و در سنگر‌ها بین رزمندگان می‌رفت و با نیرو‌ها صحبت می‌کرد. این کار‌ها حسین خرازی را محبوب کرده بود. به خاطر این کار‌ها می‌گویند شهید خرازی بر قلب نیرو‌های لشکر امام حسین (ع) فرماندهی می‌کرد

خانواده یک رزمنده در لحظه به لحظه جهاد او سهیم هستند

یک‌بار در خلال یک حادثه، هر دو پای پسرم محمود که آن موقع سه سالش بود، زیر آوار ماند و له شد. من آن موقع حین خدمت بودم که خبرم کردند و به خانه آمدم. محمود هشت ساعت در اتاق عمل بود و مدت‌ها درگیر دوا و درمانش بودیم. همین اتفاق کافی بود تا همسرم از من بخواهد به تهران برگردیم، اما ایشان ایستاد تا من هم در انجام وظایفم ثابت قدم باشم