برچسب دفاع مقدس

مزار شهید در دل بهشت زهرا (س) بود و ما بی‌خبر!

همسر شهید را پس از ۳۹ سال بالای سر مزار شهید محمد صفری بردم. بعد از ۳۹ سال این خانواده از چشم‌انتظاری درآمدند. آنجا گفتم دوست دارید به آبادان بیایید و محل شهادت شوهرتان را ببینید. ایشان تأیید کرد و در آبادان هم با حضور خانواده شهید مراسمی گرفته شد

۱۵ سال شعر انتظار را زمزمه کردم

تا ۱۵ سال چشم‌انتظار بازگشتش بودیم که خبر دادند گروه تفحص پیکرش را کشف کرده‌اند. وقتی برگشت، تشییع باشکوهی برگزار شد و در گلزار شهدای روستای‌مان که بهشت محمد نام دارد، در جوار همرزمانش به خاک سپرده شد

‌می‌گفت آن‌قدر در این بیابان‌ها می‌مانم تا شهید شوم

شهید نوری در هر شرایطی آماده خدمت بود. طوری نبود که بگوید، چون دستم قطع شده است در خط مقدم حاضر نمی‌شوم. مثل شهید خرازی بود که فرماندهی لشکر ۱۴ را برعهده داشت و در عملیات خیبر یکی از دست‌هایش را از دست داد. شهید خرازی با وجود مجروحیت تا سال ۱۳۶۵ که در عملیات کربلای ۵ شهید شد در جبهه و خط مقدم حضوری فعال داشت

روزی که دختران زینبیه درآتش سوختند

بعد از شهادت شهلا نامزد او سر مزارش نجوا می‌کرد که انتقام خون ریخته شده شهلا را در جبهه از دشمن می‌گیرد. ۴۰ روز بعد از شهادت شهلا، نامزدش هم در جبهه به شهادت رسید حتی پیکرش نیامد و این زوج با هم آسمانی شدند.

اگر جنگ شود ما دهه‌چهلی‌ها بازهم در خط مقدم هستیم

خیلی از اقوام به مادرم می‌گفتند مگر بچه‌هایت را از سر راه آورده‌ای که می‌گذاری به جبهه بروند. مادرم با اینکه اصلاً سواد نداشت می‌گفت مگر این‌ها برای من هستند که بخواهم نگه‌شان دارم. می‌گفت پدرشان، حسین متعلق به دنیای دیگری بود و این‌ها هم متعلق به دنیای دیگری هستند. من نمی‌توانم الان مانع‌شان بشوم و اگر مانع‌شان بشوم روز قیامت جوابی ندارم تا برای کارم بدهم

شهیدی که حاج‌قاسم بدون او به بهشت نمی‌رفت!

بابا همیشه سعی می‌کرد در کارهایش گمنام باشد. کمتر کسی از کار‌های او اطلاع پیدا می‌کرد. اصلاً اهل پست و مقام نبود. حتی از محل کار پدرم چهار سال ایشان را می‌خواستند تا برود درجه پست جدیدش را بگیرد که پدرم قبول نمی‌کرد. یک بار هم حاج‌قاسم به پدرم گفت: «چرا نمی‌روی درجه جدید خودت را بگیری؟» بابا به حاج‌قاسم می‌گوید: «من با لباس بسیجی آمده‌ام و دوست دارم در لباس بسیجی هم باقی بمانم.»

همسر شهید لشکری نماد صبر و مقاومت زنان ایرانی

زندگی با حسین برای منیژه پر از اتفاقات پیش‌بینی نشده بود. جدایی از خانواده و ترک زادگاه و رفتن به شهری دور اولین اتفاقی بود که در زندگی خانم لشگری افتاد. محل مأموریت حسین لشگری دزفول بود و او باید نزدیک محل خدمتش زندگی می‌کرد. با وجود دوری از خانواده، زندگی برای منیژه لشگری بسیار شیرین می‌گذشت

هنگام رژه احساس می‌کردیم پایمان را برای خدا به زمین می‌کوبیم

دیدار همافران نیروی هوایی ارتش با امام خمینی (ره) در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ یکی از حساس‌ترین و مهم‌ترین مقاطع در پیروزی انقلاب اسلامی است. این دیدار تاریخی به تحولات سیاسی کشور سرعت بیشتری بخشید و به انقلابیون روحیه مضاعفی داد.