برچسب دفاع مقدس

بساط دستفروشی پدر، رزق شهادت فرزند را مهیا کرد

با هر جمله مادر شهید، اشک‌های چشم مرد خانه که روایت شهادت فرزندش را از زبان همسرش مرور می‌کند جاری می‌شود. همه حواسم به پیرمرد غیور این خانه است. چه سخت است همه ثمره زندگی‌ات را راهی کنی و حالا چشم‌انتظار آمدن رد و نشانی از اسارت یا شهادتش باشی

شهید طریقی در اخلاق همان انسان مدنظر اسلام بود

بچه‌های انقلاب در جنگ عرفانشان کامل‌تر شد. بچه‌های انقلاب بچه‌هایی بودند که واقعاً نیروی غیبی حمایت و کنترلشان می‌کرد و آن‌ها را بالا می‌آورد. جنگ را همان بچه‌های انقلاب حفظ کردند. آقا مهدی خیلی ولایی بود و چپ و راست را اصلاً قبول نداشت و می‌گفت مسیر ما مسیر امام و حرف فقط حرف امام است

وجود حسین از معنویت و ایثار لبریز شده بود

پس فردای حادثه شهادت بچه‌ها، حسین املاکی من را بالای دکل برد و گفت چه می‌بینی؟ گفتم منطقه هور و خط دشمن و این چیز‌ها را. گفت خوب نگاه کن که امشب باید با تعدادی از بچه‌ها همان جایی را شناسایی کنید که مهدی کیاطبری و کاشفی آنجا شهید شدند. به شوخی گفتم می‌خواهی سر من را زیر آب کنی؟ بچه‌ها همین دیشب آنجا شهید شدند، حسین گفت باید در همین گرا برویم و حتی به شوخی گفت مگر دوست نداری شهید بشوی؟

عکس قاب گرفته‌اش را روی طاقچه گذاشت و رفت

برای بار دوم که می‌خواست اعزام شود تمام کارهایش را ردیف کرد و بعد به مادرم گفت من می‌خواهم به جبهه بروم؛ رفتنم با خودم است، ولی برگشتنم با خداست. اگر شهید شدم سعادتی است که قسمتم شده و اگر شهید نشدم برمی‌گردم و اصلاً نگران و ناراحت نباشید. همه خدا دارند و شما هم خدا را دارید