برچسب دریا قدرتی پور

آفتابِ تمام ‌قد اصفهان در سایه‌ وعده‌هایِ ناتمام

اصفهان شهری، غرق در نورِ بی‌انتهاست؛ جایی که خورشید بیش از سیصد روز در سال بی ‌وقفه می‌تابد، اما هوا هنوز از زلالی این انرژی پاک سهمی ندارد. پرتوها از میان غبار و وارونگی عبور می‌کنند و بر سقف‌ها می‌ نشینند بی ‌آنکه به جریان برق تبدیل شوند. این آفتابِ پرکار و بی ‌ثمر، تصویر متضادی است که سال‌ ها است در دل این خاک ادامه دارد؛ شهری با ظرفیت‌های درخشان که زیر سایه تصمیم‌ های نیمه‌ روشن مانده است.

بیست سال راه؛ داستان ناتمام شهرک طلا با کفش آهنی

 روز گرمی است، اواسط مردادماه ۱۴۰۴. بیرون از ساختمانِ اتاق بازرگانی اصفهان، آفتاب بی‌رحمانه بر شهر می‌تابد، اما درون سالن همایش‌ها، هوایی متعادل و آرام جریان دارد. سالن پر است از چهره‌های آشنا؛ صنعتگران، کارآفرینان زن و مرد، فعالان عرصه طلا، چندچهرهٔ تصمیم‌ساز دولت، و البته خبرنگارانی که اخبار و حواشی شهرک طلا را دنبال می‌کنند.

میراث جهانی در ایستگاه تردید

مسجد جامع عتیق اصفهان، بنایی که بیش از هزار سال در قلب شهر ایستاده، امروز نه با زلزله و تهاجم گذر زمان که با پروژه‌های عمرانیِ انسان ساخت تهدید می‌شود. بنایی که لایه‌ های تاریخی آن از ساسانی تا سلجوقی و صفوی امتداد داشته، حالا در برابر یکی از جدی ‌ترین دوگانه‌های مدیریت شهری قرار گرفته است: توسعه یا حفاظت؟

بررسی مشکلات معیشتی و بیمه ‌ای زنان خانه ‌دار/مادرانه ، بدون بیمه و بی ‌آینده ⠀

ساعت از ده صبح گذشته است. در کوچه ‌های باریک محله «جویباره» اصفهان، جایی که دیوارهای کاه ‌گلی هنوز بوی خاک نم ‌خورده می‌دهند، صدای شستن ظرف‌ها، گریه مبهم یک کودک و جلزولیز روغنی که روی اجاق داغ می‌شود، موسیقی متن زندگی روزمره است. اینجا، پشت پنجره‌های مشبک و درهای آهنی رنگ ‌و‌رو رفته، زنانی زندگی می ‌کنند که در هیچ سند بودجه ‌ای نامشان به عنوان نیروی کار فعال، ثبت نشده است؛ زایمان می‌ کنند، می‌شویند، می ‌پزند، تیمار می‌کنند و در نهایت، در پیری با دست ‌های خالی و بدون حتی یک روز سابقه بیمه، به انتظار آینده ‌ای مبهم می‌نشینند. آنها بخشی از جامعه بزرگ زنان خانه‌ دار کلان‌شهر اصفهان هستند که طبق آخرین سرشماری رسمی، بزرگ ‌ترین گروه غیرفعال اقتصادی شهر را تشکیل می‌دهند؛ جمعیتی که با وجود پویایی حیاتی‌اش در حفظ بقای خانواده، در محاسبات رسمی و سیاست‌های رفاهی تقریباً نامرئی است.

دستمزدها زیر ضرب معیشت

ساعت پنج ‌ونیم صبح است. مه نازکی روی بلوار رسالت خوراسگان خوابیده و چراغ نئون مغازه‌ها هنوز لرزان است. نانوا، تازه خمیر را ورز می‌دهد و از کنارش ون‌های خاکستریِ کارگرها عبور می‌کنند. بوی نان داغ با گاز اگزوز در هوا قاطی می‌شود. مردها که اغلب هنوز نیمه‌خواب‌اند، یکی‌ یکی سوار می‌شوند. فلاسک ‌های فلزی دستشان است. سرویس به سمت شهرک صنعتی محمودآباد حرکت می‌کند و شهر پشت پنجره عقب می‌رود.

درب شهرک طلا با کلید وعده استاندار باز می شود؟

او صبح‌هایش را پیش از طلوع آفتاب آغاز می‌کند و شب‌هایش را اغلب با آخرین جلسه یا بازدید به پایان می‌رساند. یک روز در کارخانه قطعه‌سازی است، فردایش در افتتاح یک ایستگاه توزیع برق، و ساعتی بعد شاید در کارگاه صنایع دستی یا کنار زمین کشاورزی بحران‌زده. منتقدان و موافقان بر یک نکته هم‌نظرند: «استاندار اصفهان همه‌جا هست.»خودش می‌گوید این رفت‌وآمدها برای دیده‌شدن صنعت و دلگرم کردن فعالان است، نه پُر کردن برنامه روزانه. اما در هیاهوی پروژه‌های نیمه‌تمام و قول‌هایی که نسخه‌هایشان در بایگانی مانده، این حضور میدانی باید در آزمون نتیجه‌گیری هم سربلند بیرون بیاید.

وقتی دولت چترش را می‌بندد نسلی که در برزخِ فرزندانِ وابسته و والدینِ بیمار مچاله می ‌شود

صدای خس ‌خسِ دستگاه اکسیژن ‌ساز، ریتمِ تکراری و کشدارِ شب‌های خانه است؛ صدایی که با بوی تندِ پماد پیروکسیکام، ویکس و ملحفه ‌های شسته ‌شده با وایتکس در هم آمیخته و فضای آپارتمانِ شصت‌ متری را شبیهِ راهروهای کم ‌نورِ یک آسایشگاه کرده است. میترا، زنِ 48ساله ‌ای که موهای جوگندمی‌اش را با کلیپسی رنگ‌ ورو‌رفته پشتِ سرش جمع کرده، لیوان چایِ سردشده را روی پیشخوانِ لک‌ دارِ آشپزخانه می‌ گذارد. ساعت از پنجِ صبح گذشته و او پیش از آنکه آفتابِ بی‌ رمقِ شهر روی دیوارهای سیمانی بیفتد، بیدار شده است تا معادلاتِ لاینحلِ روزمره را در ذهنش حل کند. نگاهش روی فهرستِ چسبیده‌ شده به درِ یخچال سر می‌خورد: «پوشک بزرگسال برای مادر، سررسیدِ قسطِ لپ ‌تاپِ پسر، داروی فشارخون، هزینه کاردرمانی».

دَخل‌ ها خالی، جیب ها خالی تر ⠀

شب عید که می ‌شود، بازار باید شلوغ باشد؛ این یک قرارداد نانوشته است، مثل بوی سبزه، مثل ترافیک اسفند، مثل عجله ‌ای که آدم‌ ها را از خانه بیرون می‌ کشد. اما این روزها در مراکز تجاری و بازارهای اصفهان، شب عید بیشتر شبیه یک سوء تفاهم است. مغازه‌ها بازند، چراغ ‌ها روشن است، ویترین‌ ها با دقت چیده شده‌اند، اما چیزی سر جایش نیست. نه صدا، نه جمعیت، نه آن فشاری که آدم را هُل بدهد جلوتر. بازار ایستاده، انگار منتظر کسی است که قرار بوده بیاید و نیامده.