برچسب همسر شهید

حاج قاسم گفت: با شهادت او کمر لشکر۴۱ ثارالله شکست 

بعد از شهادت یدالله، سردار سلیمانی برای تسلی خاطر به خانه ما آمد. وقتی من را دید که فرزند قنداق ۴۰ روزه‌ام را در آغوش گرفته‌ام و گریه می‌کنم، بسیار ناراحت شد. او تا مرا دید گفت گریه نکنید بعد هم خودش به شدت گریه کرد. گفت باید من گریه کنم که با شهادتشان کمر لشکر ثارالله شکست، باید من گریه کنم که نیروهایم را در این عملیات از دست دادم و بعد از شهادتشان گویا پرو‌بال لشکر۴۱ ثارالله شکست و دیگر پروبالی نداریم.

می‌گفت مسئولیم پس خواب بر ما حرام است

بابا در تمام سال‌های خدمتش مشتاقانه به دنبال شهادت بود. وقتی پدرم از بازنشستگی‌اش صحبت می‌کرد غمی در چهره‌اش نمایان می‌شد. دوست داشت این همه دویدن برای یک هدف والا باشد و اینکه آخرش ختم به خیر شود

نامه دخترم با شهادت بابایش برگشت خورد!

وقتی بیمارستان بودم محسن به مرخصی آمد. گفتم فقط یک شرط دارد که دوباره به جبهه بروی! شرطش این است که محاسنت را بزنی! وگرنه نمی‌گذارم به جبهه بروی. محاسنش را زد و با بچه‌ها عکس انداخت! گفت حالا می‌توانم بروم؟ مگر شرط نگذاشتی...

می‌گفت یا سرم می‌رود یا سر صدام را می‌آورم

با سینی چای به استقبالش رفتم و کنارش نشستم. پرسیدم: «چیزی شده؟» ورقه‌ای را نشانم داد و گفت: «می‌خواهم بروم جبهه، اما اجازه نمی‌دهند!» گفتم: «شما که تازه آمدی، بگذار دیگران بروند.» گفت: «در نماز جمعه اعلام کرده‌اند برای آزادی خرمشهر به نیرو احتیاج دارند، باید بروم!» به همه دوستان و آشنایان زنگ زد و از آن‌ها خداحافظی کرد. یک جمله را به همه می‌گفت: «این دفعه می‌روم یا سرم را می‌دهم یا سر صدام را برایتان می‌آورم...»

دیگر برای من نبود، برای خدا شده بود!

منصور خودش برای خواستگاری نمی‌آمد، چون مدام در جبهه بود. خانواده و آشنایان را می‌فرستاد. در نتیجه، شهید جهان آرا که فرمانده‌اش بود گفته بود تنها راه این است که خودت بروی تا خانواده دختر تو را ببینند. همه می‌گفتند صبر کنید جنگ تمام بشود بعد. اما ایشان اصرار داشت زودتر ازدواج کنیم

می‌گفت همه چیز جبهه با برکت است

وقتی کمک‌های مردمی را برای جبهه جمع می‌کردند یوسف می‌گفت: باید بهترین‌های خود را برای رزمندگان و تقویت جبهه بفرستید. من هم حلقه ازدواجم را هدیه کردم. گفتند:این یادگاری همسر شهیدت است، یک هدیه دیگر بدهید! در جوابشان گفتم: یوسف توصیه کرده بهترین‌ها را هدیه کنید. مطمئنم از این کارم خوشحال می‌شود

حضور در صف اول مبارزه از جنگل های شمال تا بیابان‌های جنوب

۲۴ ساله بودم که همسرم به شهادت رسید. سه بچه کوچک داشتم. الان موقعیت جوان‌ها را نگاه کنید با یک بچه هم سخت‌شان است، اما ما آن زمان خودمان را آماده این سختی‌ها کرده بودیم. از همان هنگام که حشمت به خواستگاری‌ام آمد، گفت من پاسدارم و الان جنگ است و احتمال شهادتم وجود دارد

بعد از شهادت سفر کربلای ما را اجابت کرد

دی ماه قرار بر اعزام کاروان به کربلا شد. وقتی مسئول کاروان تماس گرفت به او گفتم نام همسرم را حذف کنید، چون شهید شده است. خیلی دل‌مان می‌خواست به کربلا برویم ولی به دلیل مشکل مالی نمی‌توانستیم هزینه‌های سفر را تأمین کنیم. خیلی دلم گرفت و سر مزار محمد رفتم. به محمد گفتم من دلم خیلی هوای کربلا کرده، اما شما نیستید و از نظر مالی هم مشکل داریم، محمد خودت سفر کربلای ما را درست کن.
چند وقت بعد مدیر کاروان با برادرم تماس گرفت و گفت اگر خانم و بچه‌های شهید می‌خواهند کربلا بیایند ما می‌توانیم آن‌ها را از نظر مالی حمایت کنیم