برچسب همسر شهید

فرزندانم به شوق دیدن پدرشان قد کشیدند

وقتی آزادگان گیلانی برمی‌گشتند، نزد آن‌ها می‌رفتم و سراغ علی را می‌گرفتم. وقتی پاسخی نمی‌شنیدم تا مدت‌ها افسرده می‌شدم و مدت طولانی سکوت اختیار می‌کردم. تلویزیون نگاه نمی‌کردم.

من و نوزاد 3 ماهه‌ام در جهاد همسرم سهیم بودیم

ما دیگر چشم‌انتظار برگشتن او نبودیم. من هم کاری نمی‌توانستم انجام دهم، یک دختر روستایی ۱۵ ساله با یک بچه کوچک که نه پدر داشتم و نه مادر. جایی را هم بلد نبودم، کجا می‌توانستم بروم و از او خبر بگیرم. من او را به خداوند هدیه دادم و خداوند او را پذیرفت. من از داشتن علی‌اصغر محروم شدم، اما به خدا توکل کردم

خادم حرم معصومه (س) مدافع حرم خانم زینب (س) شد

با آنکه دختر کوچکم مرتباً بهانه بابایش را می‌گرفت ولی وقتی حرف دیدار با آقا را آوردم، خیلی خوشحال شد. دختر بزرگم همیشه می‌گفت: خوش به حال بچه‌هایی که به دیدار آقا می‌روند که من هم می‌گفتم: «فقط بچه‌های شهید را می‌پذیرند که به دیدار آقا بروند.» اولین جمله‌ای که محدثه بعد از شهادت پدرش به زبان آورد، این بود که گفت: «مامان حالا که بابا شهید شده می‌توانیم آقا را ببینیم»

شهادت در نقطه صفر مرزی

مدت زیادی از شهادت همسرم نگذشته و دلتنگی‌هایشان زیاد است. بچه‌ها عکس پدرشان را نگاه می‌کنند و گریه می‌کنند. می‌گویند: بابا ما را گذاشتی رفتی پیش خدا. دختر کوچکم می‌گوید: بابا بی‌معرفتی کرد رفت پیش خدا و ما را نبرد. با عکس‌هایش حرف می‌زند

عقیل ۳ سال برای اعزام به جبهه مقاومت اسلامی انتظار کشید

موقع رفتن عقیل من با اینکه می‌دانستم شاید همسرم دیگر برنگردد، اما مخالفت نکردم بلکه همراهی‌اش کردم. عقیل می‌گفت: امامان معصوم برای اسلام جان‌شان را دادند. ما هم باید برای دفاع برویم حتی اگر جان‌مان را بدهیم