وقتی کمکهای مردمی را برای جبهه جمع میکردند یوسف میگفت: باید بهترینهای خود را برای رزمندگان و تقویت جبهه بفرستید. من هم حلقه ازدواجم را هدیه کردم. گفتند:این یادگاری همسر شهیدت است، یک هدیه دیگر بدهید! در جوابشان گفتم: یوسف توصیه کرده بهترینها را هدیه کنید. مطمئنم از این کارم خوشحال میشود
جوان آنلاین: شهیدیوسف مداح در وصیتنامهاش مینویسد: «مادر جان! تمام جوانانی که شهید میشوند جان خود را در راه دین، کشور و امام فدا میکنند. مادر به شجاعت آن مادرها فکر کن که چطور راضی میشوند جوان تازه داماد خود را غرق خون ببینند! آیا آنها پسرانشان را دوست ندارند؟ چرا دوست دارند، اما اسلام را بیشتر دوست میدارند. آنها ایران را دوست دارند. امام امت را دوست دارند. اگر یک جوان میدهند به جایش اسلام را دارند، امام و قرآن را دارند….» شهیدیوسف مداح تخریبچی اعزامی تیپ۲۷ سپاه تهران بود. او نیز، چون دیگر رزمندگان غیور از تعلقات خاطرش، برای احیای دین اسلام گذشت. او رفت تا درخت تنومند انقلاب اسلامی پرقدرت بماند. شهیدیوسف مداح پس از حضور و مجاهدت در جبهههای سوسنگرد، الی بیتالمقدس، در آخرین حضورش در عملیات رمضان در تیرماه سال ۱۳۶۱به شهادت رسید. آنچه در پی میخوانید تورق خاطرات همسرش فاطمه آزاده است از سالها همراهی با شهید یوسف مداح.
همراه با چمران
شهیدیوسف مداح فرزند اول خانواده و متولد سال ۱۳۳۰در سمنان بود، اما به خاطر مهاجرت خانواده دوران ابتدایی را در تهران سپری کرد.
وارد مقطع راهنمایی که شد ترک تحصیل و برای کمک به امرار معاش خانواده کارگری کرد. کارگر کارخانه چیتسازی ممتاز بود و بخشی از حقوقش را به نیازمندان میبخشید.
همسرش میگوید: وقتی واسطه به خانه ما آمد برای خواستگاری گفتم: «برای من نه پول مهم است و نه مدرک. فقط انسانیت و ایمان است که اهمیت دارد.
گفتند یوسف همه اینها را دارد! من هم قبول کردم. شرط یوسف هم مادرش بود. میگفت من باید با مادرم زندگی کنم، اگر میتوانید جواب مثبت بدهید وگرنه…
گفتم مادر شما مثل مادر من است و هیچ فرقی برایم ندارد.
اینطور شد که با هم ازدواج کردیم. یوسف گفت: «انشاءالله خدا و ائمه هم از ما راضی باشند!»
از او دو یادگار به نامهای علیاصغر و مرتضی دارم.
او اولین بار سال۱۳۵۹ و همراه با گروه شهید چمران به جبهه سوسنگرد رفت. همان رفتن او را عجیب دلبسته فضای جبهه و جهاد کرد.
یاری امامزمان (عج) در جبههها…
همسر شهید در ادامه میگوید هر چه از جبهه و جنگ میگفت همهاش خوبی بود، از توسل بچهها در شبهای عملیات از زمزمه دعاهای نیمه شب، از ایثارشان و… همیشه میگفت در جبههها امام زمان است که یاور ماست و به ما کمک میکند.
میگفت یک بشقاب غذا را چند نفری با هم میخوردیم.
گفتم سیر میشدین؟ گفت سیر که میشدیم، اضافه هم میآمد. گفتم چطور امکان دارد؟ گفت همهچیز جبهه با برکت است. تا آنجا نباشید نمیفهمید.
بعدها یکی از همرزمانش تعریف کرد و گفت: «دو روز قبل از شهادتش، یوسف را خواب دیده بود که در یک باغ بزرگ پیش شهید آیتالله صدوقی است. هر کدام دو طرف جوی ایستاده بودند. آیتالله صدوقی دستش را گرفته و به آن طرف برده بود، بعد سیبی چیده و به یوسف داده و گفته بود: این را بخور، میوه بهشتی است. یوسف هم آن را خورده بود. بعد از آن خواب هر لحظه منتظر شهادتش بود.
حتی وقتی دو یا سه روز قبل از شهادتش، ترکش خمپاره به پشت سرش اصابت کرده و از او خواستند به عقب برگردد، گفته بود: «نه من میمانم.»
ماند و ترکش به قلبش اصابت کرد و شهید شد.
دلتنگ شهادت
خواست قلبی شهیدیوسف مداح شهادت بود. همسر شهید از عشق به شهادتش میگوید: آرزوی شهادت داشت این را به خوبی حس میکردم. گاهی اتفاقاتی پیش میآمد که این شوقش را به من نشان میداد.
گهگاهی دلتنگ رفقای شهیدش میشد، من حالوهوای آن روزهایش را خوب میشناختم. یکروز که خانه بود، برایش چای ریختم، میخواستم کنار هم بنشینیم و چای بخوریم. اما یوسف را پیدا نکردم، رفته بود داخل یکی از اتاقها. روبهروی عکس شهیدی که یک هفته پیش آورده بودند، ایستاده و میگفت: من هم شهید میشوم و به دیدنتان میآیم.
یک شب قبل از اعزام، نیمههای شب از خواب پرید. صورتش عرق کرده بود. لیوانی آب به دستش دادم و گفتم خواب دیدی؟ گفت: فاطمه جان! من شهید میشوم، اما نگران برادر و خواهرهای یتیمم هستم. گفتم: نگران نباش، من پشتیبانشان میشوم.
این را که شنید، آرام گرفت. قطرات اشک از چشمانش جاری شد. گفتم: دیگر برای چه گریه میکنی؟
گفت: نمیدانم چطور بخاطر زحمتهای تو تشکر کنم. فقط خدا پاداش کارهای تو را بدهد.
وقتی خبر شهادت پسر خالهاش را شنید، سرش را به دیوار گذاشت و گریه کرد. گفتم:خودت میگویی شهادت افتخار است. پس چرا گریه میکنی؟ گفت: برای خودم گریه میکنم. من لایق نبودم و عقب ماندم.
