«سیویک اردیبهشت»
مگر میشود چشم پوشید؟ مگر میتوان ندید؟ مگر میتوان با انبوهی از بغض جا خوشکردهدرگلو، آب دهان بلعید؟ میگویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». میگویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»
مگر میشود چشم پوشید؟ مگر میتوان ندید؟ مگر میتوان با انبوهی از بغض جا خوشکردهدرگلو، آب دهان بلعید؟ میگویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». میگویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»
ساعت پنج عصر سیام اردیبهشت. مادر زنگ میزند. گوشی تلفن را برمیدارم و طبق معمول سلام و احوالپرسی پرنشاطی تحویل مادر میدهم. مادر اما ناراحت است.
خانه پدری بودم. صدای شلیک گلوله خیلی نزدیک بود. پلهها را دوتایکی دویدم تا برسم به پنجره راهپله. پنجره را که باز کردم سه تن سرباز مسلح دیدم که به یک شهروند دیگر شلیک کردند.
برای من، عید قربان، مساوی بود با خانۀ حاجبابا. قدم به حیاط که میگذاشتی همهمهای بود از صدای بچهها و بازیشان با گوسفند پشمالوی قصهها. غرق در دنیای کودکانهمان میشدیم؛ بیآنکه بدانیم حاجبابا نماد بندگی خدا را خانه آورده است و قصد دارد سنت حضرت ابراهیم را بهجا آورد.
حلول ماه «حسین» است. سالگرد قیام امام، برای «جهاد». آمده است تا باری دیگر یادمان بیندازد که «مظلوم» نباشیم.
نزدیک ظهر بود. محمدحسین پیراهن و شلوار مشکیاش را گذاشته بود روی زمین. موهای مشکیاش زیر نور پنجره پررنگتر به چشم میآمد. نگاهش برق انداخته بود.
سنگش را هم ثریا انتخاب کرده بود. توخالی بودن قبر را جز ثریا و پدرش نمیدانستند. وقتی عزیز همانطور بیقرار خودش را انداخت روی عکس اصغر، بیرمق پرسید: «عروس، چرا بیمن پسرم رو خاک کردن؟»
عمود ۸۳۳، موکب نداء الاقصی. قدمهای خستهشان را میبینم که روی صندلی پلاستیکی آرام میگیرند. زن و مرد، بزرگ و کوچک، چشمان بیرمقشان را دوختهاند به تریبون روبهرویشان. عبدالله میکروفن در دست میگیرد.