برچسب مهدیه پوراسمعیل

چراغ مطالعه را روشن می‌کنم

پریشان بود و خسته. می‌نالید؛ از روزمرگی‌ها. دختر دو ساله‌اش که بهانه بازی می‌گرفت، دست‌هایش را می‌گرفت روی سرش. همیشه جوابش یکی بود: «ببین چقدر کار ریخته رو سرم! واسه تو یکی دیگه وقت ندارم!» طعم غذاهایش با گذشته فرق کرده بود.

یحیایی دیگر

ترس از گرسنگی ریشه به جانش زده بود. نوزاد را لحظه‌ای از خودش جدا نمی‌کرد. هرچه یوما دست بر سرش می‌کشید و خواهش می‌کرد، فایده نداشت. 

حق آزادی

عطر زنجبیل زودتر از بقیه می‌دود توی مشامم. مرا می‌برد به خانه عزیز. زنجبیل‌های درسته داخل استکان و نبات‌های سفید شفاف که می‌خزیدند لای نرمی چای و سفتی زنجبیل. قوت می‌شدند به جان آدمی.