کاسه را گرفتم دستم. آخرین قاشق تیلیت را که دهان اسماعیل گذاشتم، پاشدم.
به گزارش اصفهان زیبا؛ کاسه را گرفتم دستم. آخرین قاشق تیلیت را که دهان اسماعیل گذاشتم، پاشدم. کهنهاش را نو کردم و پیراهن و شلوار تمیز پوشاندم. لپش را چلاندم. خمیازهاش را که دیدم، گفتم: «چقدر شیرینخوابی تو پسر! ابراهیم اندازهٔ تو بود، چهار دست و پا نذاشته بود تو این خونه، متکا تکیه به دیوار بمونه. پاشو تکونی به خودت بده. داره هشت ماهت تموم میشهها.»باهاش که صحبت میکردم، لبخندبهلب نگاهم میکرد.
