برچسب مهدیه پور اسمعیل

«امام می‌آید…»

همه‌چیز از نگاه معصوم آن دختر شروع شد. وقتی نگهبان به‌خاطر چادری که بر سرش بود، نگذاشت وارد دانشگاه شود. سال ۱۳۵۵ شاه گفته بود ورود به مدرسه و دانشگاه با چادر ممنوع است.

درخشش امید

سال ۱۳۴۲، حسین شش ماهه بود. همان‌موقع که امام فرموده بودند: «یاران من در گهواره‌های مادرانشان هستند.»

در آغوش راهرو

دفعه قبل، گوشه پیراهن‌ نازی پاره شده بود. دفعه قبل‌تر، کش موی سرش کنده شده بود و دفعه قبل‌تراز آن گوشواره‌هایش تابه‌تا شده بودند.

حق اندیشه

ثریا روی نیمکت چوبی نشسته بود و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. ترکیب بوی ادکلن‌ها، توی کلاس همیشه کار دستم می‌دهد.

یادگار سه‌راهی شهادت

انگار پاهایم مال خودم نبودند. کشیده می‌شدند؛ به مقصدی که هنوز نمی‌دانستم کجاست. گرمای آفتاب اسفند، تند نبود؛ اما چشمانم می‌سوخت. اولین قطره اشک که از چشمانم چکید، پاهایم ایستادند؛ مثل اینکه فرمان نشستن صادر شده باشد.

آب روی آتش

نه اینکه آدم ناحسابی‌ای باشم‌ها… نه. اتفاقا از وقتی به دنیا آمدم، عجیب حسابی بودم. نوزاد که بودم، سر وقت بیدار می‌شدم، لبخند ملیحی می‌زدم، چند جرعه شیر می‌نوشیدم، چند تا ماما، بابا می‌گفتم و بعد عین یک عاقله آدم می‌خوابیدم؛ اما تمام نق‌ونوق‌ها و آزارهایم ذخیره شده بود برای نوجوانی‌.

لطفا ژست دانشجوی روان‌شناسی کودک به خود بگیرید!

«علیه تربیت فرزند» کتاب نام آشنای قفسه‌های بخش روان‌شناسی کتاب‌فروشی‌ها و کتابخانه‌هاست. زیر نام عنوان نوشته است: «برای فرزندمان باغبان باشیم یا نجار؟». به نویسندگی خانم «آلیسون گوپنیک» و ترجمه «مینا قاجارگر» از نشر «ترجمان».