برچسب مهدیه پور اسمعیل

همچنان به خود می‌لرزم

خانه پدری بودم. صدای شلیک گلوله خیلی نزدیک بود. پله‌ها را دوتایکی دویدم تا برسم به پنجره راه‌پله. پنجره را که باز کردم سه تن سرباز مسلح دیدم که به یک شهروند دیگر شلیک کردند.

حاج‌‌بابا و عید قربان

برای من، عید قربان، مساوی بود با خانۀ‌ حاج‌بابا. قدم به حیاط که می‌گذاشتی همهمه‌ای بود از صدای بچه‌ها و بازی‌شان با گوسفند پشمالوی قصه‌ها. غرق در دنیای کودکانه‌مان می‌شدیم؛ بی‌آنکه بدانیم حاج‌بابا نماد بندگی خدا را خانه آورده است و قصد دارد سنت حضرت ابراهیم را به‌جا آورد.

رسم بازار

نزدیک ظهر بود. محمدحسین پیراهن و شلوار مشکی‌اش را گذاشته بود روی زمین. موهای مشکی‌اش زیر نور پنجره پررنگ‌تر به چشم می‌آمد. نگاهش برق انداخته بود.

دیر آمدی

سنگش را هم ثریا انتخاب کرده بود. توخالی بودن قبر را جز ثریا و پدرش نمی‌دانستند. وقتی عزیز همان‌طور بی‌قرار خودش را انداخت روی عکس اصغر، بی‌رمق پرسید: «عروس، چرا بی‌من پسرم رو خاک کردن؟»

موکب نداءالاقصی

عمود ۸۳۳، موکب نداء الاقصی. قدم‌های خسته‌شان را می‌بینم که روی صندلی پلاستیکی آرام می‌گیرند. زن و مرد، بزرگ و کوچک، چشمان بی‌رمقشان را دوخته‌اند به تریبون روبه‌رویشان. عبدالله میکروفن در دست می‌گیرد.

چراغ مطالعه را روشن می‌کنم

پریشان بود و خسته. می‌نالید؛ از روزمرگی‌ها. دختر دو ساله‌اش که بهانه بازی می‌گرفت، دست‌هایش را می‌گرفت روی سرش. همیشه جوابش یکی بود: «ببین چقدر کار ریخته رو سرم! واسه تو یکی دیگه وقت ندارم!» طعم غذاهایش با گذشته فرق کرده بود.