جوانمرد کوچک
ساعت از دهونیم شب میگذرد. سیبزمینیها داخل تابه جلز و ولز میکنند. زردچوبه و نمک رویشان میپاشم و تندتند هم میزنم. صدای قدمهایش را از پشت سر میشنوم. با لباسهای رزمیاش مقابلام قد علم میکند و میگوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»
ساعت از دهونیم شب میگذرد. سیبزمینیها داخل تابه جلز و ولز میکنند. زردچوبه و نمک رویشان میپاشم و تندتند هم میزنم. صدای قدمهایش را از پشت سر میشنوم. با لباسهای رزمیاش مقابلام قد علم میکند و میگوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»
کفشهای روی جلد کتاب، راست میگویند. با این همه دوندگیای که ابنمشغله داشته، باید هم دهان به آسمان باز کنند. شمار مشغلههایی که مشغولشان بوده، از شماره خارج است.
اینکه انسان به مرحلهای برسد که از عشق آتشین مجازیاش مو سپید کند، اما دل رها کند، او را همچون بتی زمین بزند و در مسیر جستجو گام بردارد، اینکه آنقدر محبوب باشد که هنرمندترین رفقا، دورش را بگیرند، اما او از میانشان برخیزد و قصد دیار مادری کند، این کمالیافتگی جز از یک وجود پر اصالت و بالیده از معنویت بر نمیآید.
نادر ابراهیمی، در «ابنمشغله» از شغلهای خرد و کلانی میگوید که مدتی مشغولشان بوده، اما هیچوقت تداوم نیافتهاند. آن هم نه از روی تنبلی بوده است، نه از روی کارنابلدی. از بیانصافیها و بیمبالاتیها گریزان بود.