جوانمرد کوچک

ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

جوانمرد کوچک

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *