یک بار که با خانوادهاش آمده بود تبریز و مهمان من بودند، همسرم به من گفت: «نگذار برود. این، این دفعه برود شهید میشود.» گفتم: «از کجا این طور مطمئن میگویی؟» گفت: «از چهرهاش پیدا است».
گفت: «من گیر کردهام نمیدانم شهید شدم محل دفنم باید تبریز باشد یا تهران!» گفتم: «این چه حرفی است؟! ول کن این حرفها را. برو وظیفهای را که داری انجام بده. زمان جنگ اگر رزمندههای ما قرار بود به این چیزها فکر کنند که الان صدام تهران بود».
یکی از چیزهایی عجیبی که با هم برای آن تصمیم گرفتیم نحوه رسیدن به خبر شهادتش بود، از لا به لای حرفهایی که با محمودرضا در خلوت میزدیم و از حالتهایی که داشت، معلوم بود که هوای شهادت دارد.
شب رفتنش، مثل دفعههای قبل زنگ زد و گفت که دارد میرود. من دانشگاه بودم. لحن خیلی آرامَش هنوز توی گوشم هست. این دو سه بار اخیر، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد.