نمی‌دانم شهید شدم محل دفنم باید تبریز باشد یا تهران

گفت: «من گیر کرده‌ام نمی‌دانم شهید شدم محل دفنم باید تبریز باشد یا تهران!» گفتم: «این چه حرفی است؟! ول کن این حرف‌ها را. برو وظیفه‌ای را که داری انجام بده. زمان جنگ اگر رزمنده‌های ما قرار بود به این چیزها فکر کنند که الان صدام تهران بود».
27 مرداد 1398
گفت: «من گیر کرده‌ام نمی‌دانم شهید شدم محل دفنم باید تبریز باشد یا تهران!» گفتم: «این چه حرفی است؟! ول کن این حرف‌ها را. برو وظیفه‌ای را که داری انجام بده. زمان جنگ اگر رزمنده‌های ما قرار بود به این چیزها فکر کنند که الان صدام تهران بود».

بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «تو شهید نمی‌شوی» توسط دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت چهل و یکم

تهران، ترمینال بیهقی بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. محمودرضا بود. خوش و بش کردیم و پرسید: «کجایی؟» از صبح برای کاری تهران بودم. گفتم: « کارم تمام شده. ترمینالم، دارم برمی‌گردم تبریز.» گفت: «کی وقت داری درباره یک موضوعی حرف بزنیم؟» گفتم: «الان.» گفت الان نمی‌شود و باید سرفرصت مناسبی بگوید. اصرار کردم که بگوید. گفت: «موضوع مهمی است. باید در فرصت مناسبی بگویم. رسیدی تبریز. وقتی کردی زنگ بزن.» قبول کردم و خداحافظی کردیم.

بعد از این که قطع کردیم،‌ ذهنم درگیر حرف محمودرضا شد. با او تماس گرفتم و گفتم تماسش نگرانم کرده. گفت: «می‌توانی بیایی اینجا؟» گفتم: «من فردا صبح باید تبریز باشم. اگر می‌شود حرفت را پشت تلفن بگویی،‌ بگو الان.» گفت: من دوباره دارم می‌روم. اما قبل از رفتن چند تا چیز هست که نگرانم می‌کند.» گفتم: «یعنی چه؟» گفت: «این دفعه رفتنم با دفعات قبل فرق دارد.» گفتم: «تو همیشه رفتنت فرق دارد!» گفت: «یکی دو تا مسئله هست که باید قبل از رفتن روشن شود. مثلا من شهید شدم کجا باید دفن بشوم؟ گیر کرده‌ام توی این مسئله.» گفتم: «صبر کن. من تا یک ساعت دیگر خانه شما هستم.» گفت: «به خاطر این حرفی که زدم داری می‌آیی؟» گفتم: «باید بیایم از نزدیک حرف بزنیم ببینم دقیقا چه می‌گویی.» گفت: «نه،‌ تو برو تبریز بعدا حرف می‌زنیم.» گفتم می‌آیم.

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *