برچسب مجتبی بنی اسدی

روی زن‌های کوفه را سفید کردی!

سلام مادر وَهب! نامه‌نویسی به زن‌ها آداب خودش را می‌طلبد. یک‌بار به‌ مادرم، دوبار به همسرم و دوسه‌بار به عمه‌هایم نامه نوشته‌ام. وقتی برای زن‌های دوروبرم می‌نویسم، چندان سخت‌ نمی‌گیرم به خودم و قلم. هر چه بیاید روی کاغذ، همین می‌شود نامه.

اگر جای تو بودم، حسین را رها می‌کردم!

سلام مرد یمنی! برشی از زندگی‌ات را خواندم و کیف کردم. حرفی که به حسین زدی، آن‌قدر اعلا بوده که در زیارت‌الشهدا هم آمده. یعنی مردمی که بعد صدها سال بخواهند شهدا را زیارت کنند، حرف‌هایت در روز عاشورا را زمزمه می‌کنند.

خجالت ندارد از اینکه پسرهایت رویت را زمین زدند!

سلام بر یزید! هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم روزی برسد که ابتدای نامه‌ای که من نگارنده‌اش هستم، بر یزیدنامی سلام بدهم. حالا هم اگر ناراحت نمی‌شود، در ادامه نامه، عبدی بصری یا بن‌ثبیط صدایت بزنم. به‌خداقسم دلم رضا نمی‌شود اسم آن ملعون را به‌قلم بیاورم.

معدن چهره زنانه هم دارد

همه آنچه روی جلد کتاب «برای میل‌گردها سعدی بخوان» به چشم‌ می‌آمد، آهن‌ربایی بود که منِ خواننده را به‌سانِ براده‌ای به خود جذب می‌کرد؛ پنج تا زن، آن هم نویسنده، در معدن دقیقاً چه می‌خواهند؟ انگار باید باور کرد از دلِ تضادها روایت‌ها جوانه می‌زنند.

دورت بگردیم مولاجان

از دور، می‌بینم گِرداگرد ضریح سیل جمعیت راه افتاده. انگاری همه در آن هیاهو زمزمه می‌کنند «دورت بگردیم مولاجان.» زیر سایه ایوان طلا که می‌ایستم، دست‌‌وپایم را گم می‌کنم. ده‌دوازده متر جلوتر مولا منتظر است. خودم را به سیل می‌سپارم.

از زبان یک ریزگرد: هوای اصفهان را دوست دارم

امروز وارد اصفهان شدیم. عجب شهر غول‌پیکری است. چقدر آدم این‌ور و آن‌ور هستند، ماشین‌ها، کارخانه‌ها. نرسیده به اصفهان، یکی پیرمرد ده میکرونی می‌گفت «خیلی‌ها آرزو داشتن توی اصفهان نفس بکشن. ولی عمرشون کفاف نداد و نرسیده به اصفهان زمین‌گیر شدن.»