رفع خستگی با دودقیقه گریه
بعدِ سلامِ نماز مغرب، دراز کشیدم توی تاریکی نمازخانه مدرسه.
بعدِ سلامِ نماز مغرب، دراز کشیدم توی تاریکی نمازخانه مدرسه.
آفتابِ پاییز گراش، اگر مُدام بتابد، میسوزاند. همین بچهها را وادار میکند زنگ تفریح که دارند بر گرسنگی چیره میشوند، گوشهای را پیدا کنند که نیمتنه توی آفتاب باشد و پاها توی سایه.
ریحانه را از کودکستان آوردم مدرسه. روی میز ظرف تغذیهاش را باز کرد و هویجهای خردشده را یکییکی بهنوبت میخوردیم.
سالهایی که نومعلم بودم و زیستشناسی تدریس میکردم، یک مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنیاسدی هستم، دبیر زیست، از بچههای دهم تجربی امتحان میگرفتم.
مدرسه خلوت بود و ساکت. ساعت یکونیم بعدازظهر پنجشنبه؛ کلاس جبرانیِ دو روز تعطیلی بیگازی. صدا فقط از یک کلاس میآمد بیرون و گَهگاهی به دفتر هم میرسید.
روی ابرها بودم نیمه شعبان پارسال. حرم مولا و ارباب را گلآرایی کردیم. عشق بود و صفا. کاغذ سیاه کردم از اینهمه سفیدی و نوری که دیدم.
دانشآموز چهارپنج سال پیش خودم بود؛ کلاس زیست. حالا با ریش برگشته مدرسه و دیپلمش را میخواهد.
نمِ باران و لیوانِ چای، قدمزنان در حیاط مدرسه، به همراه یک گپوگفت جدی، حالِ آدم را حسابی جا میآورد.