برچسب مجتبی بنی اسدی

رنج جداشدنی نیست

سلام بچه‌ها. اگر بخواهم با شما روراست باشم، امروز که برنامه امتحانی را نگاه کردم، به خودم گفتم «تموم شد ها. فقط دو سه تای دیگه مونده.» و برای خودم برنامه ریختم که بیست‌ودوم خرداد به‌بعد چه فیلم‌هایی ببینم، چه‌ها بنویسم، کدام کتاب‌های نیمه‌تمامم را بخوانم…

قدرتِ اشک‌ مظلوم

سلام دخترجان! بی‌مقدمه می‌نویسم برایت. فریادهای مظلوم تو را که شنیدم دلم می‌خواست فیلم را بگیرم جلوی دخترم و بگویم «ببین بابا! این دختری که صداش رو می‌شنوی، داره برای موشک‌های ما دعا می‌کنه که بره بخوره توی سر دشمن.» اما ترسیدم.

این پول، ارزش دارد؟

نامَرد؛ همین! چاره‌ای جز این نیست که بی‌سلام شروع کنم نامه را. حیف اسم آن‌ بالاسری که بیاید اول نامه‌ای که باید به تو نوشته شود. حیف! حیف این کاغذ و قلمی که صرف نوشتن به تو می‌شود.

برای خودم متأسفم، سردار!

آدم‌ها برای من دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که زیبا می‌خندند و زشت و این یک قرارداد بین من و دلم است که هرکه زیبا می‌خندند، برایم دوست‌داشتنی می‌شود و شما، در همین دسته‌اید. دوست ندارم با نوشتن اسم زشت‌خنده‌ها، نامه‌ را خراب کنم. ولی یکی‌اش را بخواهم مثال بزنم، همان کسی است که سرزمین اشغالی در چنگ او گرفتار است. بگذریم!

صدایت ماندگار باد آقامحسن!

سلام آقامحسن! دروغ نگفته باشم، اول قصدم این بود برای آقاکاظم بهمنی نامه بنویسم. آخر او شعر را نوشته «مردم خدا مراقب ماست.» ولی هر چه کم‌وزیادش کردم، دیدم در نامه به او باید از تو بنویسم. پس اول نامه آقاکاظم را خط زدم و نوشتم آقامحسن.

تو که معصوم از خطا نبودی!

سلام ضرغامه خان! اینکه تقدیر در پیشانی آدم چه‌ها نوشته، جز خدا کسی خبر ندارد. حالا این را رفاقتی می‌گویم. تو فکر کن «از نوادگان قبیله‌ای عربِ جاهلی که در نجد عربستان پاگرفته، و احتمالاً دخترها را هم زنده‌به‌گور می‌کرده، سنگ‌قبری در آسمانی‌ترین جای این زمینِ خاکی پیدا می‌شود که روی آن حک شده ضرغامة‌بن‌مالک تغلبی».