برچسب مجتبی بنی اسدی

از زبان یک ریزگرد: هدفم رسیدن به آدم‌هاست

رفیق پیدا کرده‌ام. بابا می‌گفت «راز موفقیت اینه که با یکی از این گُنده‌مُنده‌هایی که توی آسمون وول می‌خورن جفت‌وجور بشم.» پدربزرگ خدابیامرز می‌گفت «مگه یه ریزگرد توی خواب ببینه که بتونه خودش رو به یه چیز سنگین وصل کنه که با باد این‌ور و اون‌ور نشه.باد هر ریزگرد بزرگ و کوچیکی رو آلاخون والاخون می‌کنه.»

پیرمرد و ریزگرد

ما ریزگردها دسته‌جمعی در هوا پرسه می‌زدیم که یکهو پرت شدیم توی ماشین زردرنگی که توی ترافیکِ ورودی دروازه‌دولت گیر کرده بود.

زلزله‌خیز مثل نوجوان

یکی از بچه‌های مدرسه رو کرد به من گفت «آقا! ما خیلی زیر فشاریم.» جوری این یک ‌جمله کوتاه را گفت و همان‌‌طور که سری تکان می‌داد به سمت کلاس قدم برمی‌داشت؛ گویی لایه‌لایه دردودل، زیروروی همین تک‌جمله تلنبار شده بود.

یک‌نفر یک‌نفرهایی که مهم هستند

«دو کتاب غیردرسی که خوانده‌اید را نام ببرید؟» سه‌چهار سال اولِ تدریسم همیشه این سؤال را در جلسه اول کلاس زیست از بچه‌های دهمی و یازدهمی می‌پرسیدم؛ البته در کنار هشت ‌نه سؤال دیگر که به جانوران و گیاهان ربط پیدا می‌کرد و یک سنجش اولیه به حساب می‌آمد.