از زبان یک ریزگرد
باد من را از دوستم سُرب که پشتش نشسته و به او چسبیده بودم، کَند و رها شدم توی آسمان کبودرنگ. داشت شب میشد و نیمچه بادی میآمد و منِ پنج میکرونی را از این سو به آن سو پرت میکرد.
به گزارش اصفهان زیبا؛ باد من را از دوستم سُرب که پشتش نشسته و به او چسبیده بودم، کَند و رها شدم توی آسمان کبودرنگ. داشت شب میشد و نیمچه بادی میآمد و منِ پنج میکرونی را از این سو به آن سو پرت میکرد.
