آن روز همه را دوست داشتم
هِندل را که زدم، دست کردم توی جیبم. کلید ماشین یادم رفته بود بگذارم خانه.
– خدافظ بابا…
هِندل را که زدم، دست کردم توی جیبم. کلید ماشین یادم رفته بود بگذارم خانه.
– خدافظ بابا…
به نظرم این خیلی وحشتناک است که کودکیام را به یاد ندارم.
زیارت عاشورا خوانده میشود؛ تلاوت قرآن و مجری شروع میکند: «به نام خدا. امشب موضوع هیئت کتاب است.» در چهارشنبهشبِ این هفته هیئت محبان اهلبیت (ع) هیچ آخوندی منبر نمیرود.
دم درِ مدرسه ولو شده بود؛ با دو نفر از همکلاسی هایش. منتظر پدرش بود. درِ مدرسه را سهقفله میکردم که از پشت سر شنیدم گفت: «آقا! مدیریت چه حسی داره؟»
زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانشآموزان جامانده از کتاب درسی را ثبتنام میکردم. چشمتوچشم که شدیم، یکهو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقهتون کیه؟»
دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم دوخته بودیم به مانیتور، چشمانتظار راه افتادن سامانه فارغالتحصیلی دانشآموزان.
معاون گفت: «مدیرنویسی جدید چی داریم؟» آخرین روزانهنویسیام ساعت چهار پسین بیستونه مهر بود. لابهلای سرشلوغیهای مدرسه، به فکرش بودم؛ ولی دست به تایپ نشدم.
رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچهها رفته بودند کلاس مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان میداد برای مطالعه …