برچسب مبارزات سیاسی

از مسجد هدایت در تهران تا مسجد کرامت در مشهد

نسبت فکری آیات سیدمحمود طالقانی و سیدعلی خامنه‌ای، نمونه‌ای اعلا از تلاقی دو اندیشه متکامل است که هر یک در دو نقطه از جغرافیای ایران، هدفی واحد را دنبال می‌کردند: بیداری جامعه از خواب تحمیلی استبداد و استعمار. اگر آیت‌الله طالقانی در تهران، مسجد هدایت را به کانون جذب روشنفکران و جست‌وجوگران حقیقت تبدیل کرده بود؛ آیت‌الله خامنه‌ای نیز در مشهد مسجد کرامت را به مرکز سازماندهی انقلابی و بصیرت افزایی عمومی مبدل کرد

رحلت طالقانی در دستنوشته فرزندان

در سال ۱۳۵۹ دو نفر از فرزندان آیت‌الله طالقانی طی یک مکتوب، مرگ پدر را طبیعی و معلول تحمل فشار‌های دوران مبارزه، مشاهده رنج مردم، پرکاری در دوره پس انقلاب، مواجهه با دشمنان خارجی انقلاب، ریشه‌یابی برخی مشکلات موجود، عملکرد برخی از مسئولان و مواردی از این قبیل می‌دانستند و با سپری شدن نزدیک به یک سال، سخنی از مرگ مشکوک و ترور احتمالی وی به میان نمی‌آوردند

سلول محنت اذان سحرگاهان و آن نور باریک آفتاب

برای یک زندانی نشسته در سلول انفرادی یا غیرانفرادی، وقایعی شوق‌انگیز و شادی‌آفرین است که برای غیرزندانیان بی‌اهمیت و عادی می‌نماید. دیدن باریکه‌ای از نور آفتاب و روشنایی، شنیدن آواز گنجشک‌ها و در نهایت برای دلدادگان به دعوت خدا، شنیدن اذان در این زمره است. قائد شهید در دوره حضور در کمیته مشترک به حداقل‌هایی از این موارد دلخوش می‌داشته و این اندک را بسیار قلمداد می‌نموده است

این همان کسی است که می‌خواهد «خمینی مشهد» شود!

امام شهید در بیان رؤیا‌های صادقه خویش و درپی روایت خواب‌های ششمین زندان، به موردی اشارت برده‌اند که شگفت انگیز و درخور تأمل می‌نماید. او در یکی از سخت‌ترین ادوار مبارزه در شهر مشهد و پراکندگی اصحاب و یاران اهل مجاهده، شبی تشییع پیکر استادش حضرت امام خمینی را در خواب می‌بیند و در پایان آن، رهبر کبیر انقلاب اسلامی به او جمله‌ای می‌گوید که هرچه زمان می‌گذرد، مفاهیم مهم‌تر و متعالی‌تری می‌یابد: «تو یوسف می‌شوی!...»

تضرع سید مجتبی در آستان رضوی برای رهایی پدر از زندان

رنج‌ها و ملالت‌های نزدیکان زندانیان سیاسی در دوره پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، خود فصلی مهم در بازخوانی محنت‌های مبارزه با رژیم گذشته به شمار می‌رود. پیشوای شهید در بخشی از خاطرات ششمین دستگیری و حبس خویش در کمیته مشترک ضدخرابکاری، به توسل و سوزوگداز فرزندش سید مجتبی در حرم مطهر امام هشتم (ع) برای آزادی خویش اشارت برده، امری که تأثر اطرافیان را به دنبال داشته‌است

به مأموران گفتم: مرا دست بسته پیش خانواده‌ام نبرید!

رهبر شهید: «در منزل را باز کردم. مأموران ساواک شش نفری حمله کردند و با خشونت و قساوت، مرا به باد کتک گرفتند! در آن هنگام فرزندم مصطفی بیدار شده بود و از پشت شیشه نازکی که میان من و او حائل بود، با حیرت و شگفتی به صحنه کتک خوردن پدر می‌نگریست و فریاد می‌زد! ساواکی‌ها، بی‌رحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود، به ساق پای من می‌زدند!....»

روز‌های حساس بهمن ۵۷ در زندان آلمان بودم

وقتی انقلاب پیروز شد، مادرم رفته بود خدمت امام و گفته بود: فرزند ما پیش شما کار می‌کرد، حالا کجاست؟ امام گفته بودند: نگران نباش، می‌آید. من در ۱۷ شهریور برادرم را از دست دادم، اما خبر نداشتم تا اینکه از پاریس یک بار به خانه زنگ زدم و پدرم گفت: این اتفاق افتاده است. به هر صورت وقتی به خانه برگشتم دیدم مادرم پیر شده است. طبیعی بود، چون یکی از پسرهایش که من بودم فرار کرده و بعد هم مفقودالاثر بودم.