رهبر شهید: «در منزل را باز کردم. مأموران ساواک شش نفری حمله کردند و با خشونت و قساوت، مرا به باد کتک گرفتند! در آن هنگام فرزندم مصطفی بیدار شده بود و از پشت شیشه نازکی که میان من و او حائل بود، با حیرت و شگفتی به صحنه کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد! ساواکیها، بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود، به ساق پای من میزدند!….»
جوان آنلاین: در سال ۱۳۵۶ و متعاقب جنبش عمومی مردم در پی درگذشت شهید آیت الله سید مصطفی خمینی، دستگیری و تبعید شهید آیتالله العظمی سید علی خامنهای به «ایرانشهر» نیز به وقوع پیوست. این درحالی بود که در همان مقطع، بسا روحانیون مبارز در شهرهای دیگر و به ویژه شهر مقدس قم نیز بازداشت و به نقاط مختلف کشور تبعید شدند. مقال پیآمده بر آن است که بر بنیاد منقولات آن بزرگ، بسترها و چگونگی این رخداد را مورد بازخوانی تحلیلی قرار دهد. امید آنکه تاریخ پژوهان حیات رهبر شهید را مفید و مقبول آید.
موجی که پس از درگذشت فرزند امام سراسر کشور را فراگرفت
در صبحگاه نخستین روز از آبان سال ۱۳۵۶، خبر درگذشت ناگهانی و مرموز شهید آیت الله سید مصطفی خمینی، فرزند دانشور و نامدار امام خمینی، در شهر نجف، کشور ایران و سراسر جهان نشر یافت. این رویداد در جامعه مستعد عصیان آن روز، شور و تحرکی فراوان پدید آورد و مجالس ترحیم فرزند رهبر نهضت اسلامی، به محملی برای تجدید یاد و خاطره امام مبدل شد. شهید آیتالله العظمی سید علی خامنهای و همگنانش در شهر مشهد نیز تحرکاتی داشتند که از رصد ساواک دور نماند؛ چنانکه که در یادمانهایش از آنها اینگونه یاد کرده است:
«در سال ۱۳۵۶، بحران سختی بر کشور حکمفرما شد. در این سال، حاج آقا مصطفی خمینی – فرزند امام – در نجف و در شرایط ابهامآمیزی درگذشت. مرگ او، غم و اندوهی عمیق در میان مردم برانگیخت که به صورت مجالس مملؤ از خشم و نارضایی و اعتراض علیه قدرت حاکمه درآمد. پس از رسیدن خبر درگذشت حاج آقا مصطفی (رض)، ما در مشهد برای موضعگیری لازم برنامهریزی کردیم. من به اداره پست و تلگراف رفتم و چهار تلگراف تهیه کردم؛ یکی به نام خودم، دیگری به نام آقای طبسی، سومی به نام آقای محامی و چهارمی به نام آقای هاشمی نژاد. وقتی تلگرافها را به کارمند پست دادم، شگفت زده شد و آنها را به دوستانش نشان داد؛ در نتیجه، جوی از حیرت کارمندان را فرا گرفت. چون متن تلگرافهای تسلیت – که متضمن تکریم شخص حضرت امام و همدردی عمیق با ایشان بود – عباراتی ستیزهجویانه نسبت به قدرت حاکمه داشت. کارمند پست گمان کرد که وقتی هزینه مخابره تلگرافات را به من بگوید، منصرف خواهم شد؛ اما با پرداخت یک اسکناسهزارتومانی – که برای امثال من مبلغ سنگینی بود – او را غافلگیر کردم! همچنین تلاش کردیم تا مراسم ترحیمی در یکی از مساجد برگزار کنیم. اما مقامات جلوگیری کردند و مسجد را بستند! در قم مؤمنین مراسم ترحیم برگزار کردند، اما به دستگیری تعدادی از آنها انجامید. در آن روزها فعالیتهای اسلامی بینظیری، همه شهرهای ایران را در بر گرفته بود و کسانی مانند من، سخت سرگرم فعالیت سیاسی و تشکیلاتی در میان طلاب حوزه و دانشجویان دانشگاه، تدوین نشریههای حاوی اندیشه سیاسی، تماسهای مخفیانه و همچنین برگزاری جلسات تفسیر قرآن، بیان مفاهیم انقلابی اسلامی و بسیاری فعالیتهای دیگر بودند. در آن ایام، آقای خلخالی از قم با من تماس گرفت و گفت: تعدادی از افراد دستگیر شدهاند و باید قاعدتاً نوبت من و شما هم برسد! گفتم: برای چه؟ مگر من چه کردهام که دستگیر شوم؟!.»
