برچسب عباس مختاری

پیراک 1363

پيرمردي به نام پيراك از راه حمل و نقل ماهي هاي صيادان براي شخصي به نام كريم سماك گذران مي كند. فرزند او، علي، در زاهدان دوره ي‌ خدمت اجباري را مي گذراند. علي در درگيري با قاچاقچيان مواد مخدر كشته مي شود، هم قطار علي، عباس، خبر را به پيراك مي رساند و پيراك عباس را به اصرار نزد خود نگه مي دارد. سال ها پيش عوامل كريم سماك پدر عباس را به قتل رسانده اند و عباس از كريم كينه اي سخت به دل دارد. با توصيه ي‌ عباس صيادان تصميم مي گيرند ماهي هاي صيد شده را مستقيماً به بازار و به دست خريدار برسانند. كريم عواملش را سراغ عباس مي فرستد تا او را در تور بپيچند و به مرداب بيندازند. پيراك و صيادان به كمك عباس مي شتابند و او را نجات مي دهند. پيراك به مقابله با كريم مي رود و هر دو كشته مي شوند.

حمله خرچنگها 1371

سيدمهدي يكي از مبارزان پرسابقه دلوار و از دوستان صميمي رئيسعلي دلواري است. او كه تصميم دارد با دختري مبارز ازدواج كند، در شب عروسي همراه با همولايتي هايش مورد تهاجم قواي انگليس قرار مي گيرد و دستگير مي شود. اما جوانان دلواري به تحريك يكي از مردان بانفوذ مذهبي در روزي كه قرار است سيدمهدي را اعدام كنند،‌ با هجوم به محل اعدام باعث رهايي او مي شوند.

گریز 1371

در پي اختلاف و جدالي كه بين دو گروه از قاچاقچيان مواد مخدر پيش مي آيد به پاسگاه مرزي اطلاع داده مي شود كه محموله اي از مواد مخدر در حال عبور از مركز كشور است. مأمورين وارد عمل مي شوند و قاچاقچيان با گرفتن يك گروگان به سمت مرز فرار مي كنند.

پلاک 1364

يك گروه هشت نفري تكاور، به فرماندهي سروان هاشمي، مأموريت مي يابند تا با نفوذ به منطقه تحت اشغال دشمن نقشه استحكامات و مناطق مين گذاري شده را تهيه كنند. پس از انجام مأموريتشان همه افراد به جز فرمانده گروه در درگيري با دشمن كشته مي شوند و فرمانده كه جنازه يكي از همرزمانش را به دوش مي كشد با نقشه ها به سوي پايگاه نيروهاي خودي به راه مي افتد.

قیام 1359

تيمور بزرگ مالكي است كه با استفاده از نفوذ يكي از مأموران عالي رتبه ي سازمان امنيت دار و دسته اي تشكيل داده و به اهالي روستا ظلم مي كند. مردي به نام سيدمصطفي به تيمور و ايادي اش اعتراض مي كند، و به كمك برادرش، سيد مرتضي، كه به اتهام فعاليت سياسي در زندان بوده و آزار شده، مردم را بر ضد تيمور مي شوراند. آنها با پيروزي انقلاب تيمور را تحويل مأموران مي دهند.

شاهین طلایی 1372

سال 1357، مهندس علي از طرف وزارت معادن مأمور رسيدگي به وضعيت يك معدن زغال سنگ مي شود. او در شهرك معدنچيان با همسرش مهين زندگي مي كند. از يك سو يك خارجي و از سوي ديگر مهين مهندس را وادار به ترك منطقه مي كنند. در اين اثنا خارجي ها به كمك عوامل شان در صدد سرقت مجسمه ي شاهين طلايي و الماس روي آن هستند. آنها سه نگهبان را مي كشند و جسدهايشان را با انفجار ديناميت متلاشي مي كنند و با صداي انفجار علي و يك استوار بازنشسته به نام تيمور به معدن مي روند، اما نشاني نمي يابند. پسران يكي از نگهبان ها به نام عباسي، كه باج گير هستند، مهندس را مسبب قتل پدرشان مي دانند، اما با توضيحات تيمور براي يافتن قاتلان اصلي تلاش مي كنند. خارجي ها براي سرگرم كردن مهندس و اهالي به مهندس مأموريت مي دهند كه حمل حقوق معوقه ي كارگردان را به عهده بگيرد و از سوي ديگر برادران عباسي را تشويق مي كنند كه پول ها را سرقت كنند. اهالي شهرك و نظاميان پاسگاه به كمك مهندس مي روند، و خارجي را موقع حمل مجسمه غافلگير مي كنند. همه ي آنها به جز رئيس گروه از پاي درمي آيند و او كه قصد دارد با هلي كوپتر بگريزد با شليك همزمان علي، تيمور، و همسرش مهين كشته مي شود.

کمینگاه 1366

سروان ترابي در يك عمليات ارتش در گذرگاه آبي جنوب مجروح مي شود و در بيمارستان فوت مي كند. دو گلوله ي ژ.3 او را از پا در آورده است. دكتر مراتب شك خود را گزارش مي كند. سرگرد جلاير از سوي ركن دو ارتش وظيفه مي يابد تا پرونده را دنبال كند. تحقيقات سرگرد روشن مي سازد كه سروان ترابي با تفنگ ژ. 3 استوار سهرابي ، كه مدتي قبل مفقود شده ، به قتل رسيده است. استوار سهرابي در مظان اتهام قرار مي گيرد ، تا اين كه معلوم مي شود يك غواص عراقي . كه تفنگ استوار را به دست آورده ، سروان ترابي را هدف گلوله قرار داده است.

بی بی چلچله 1363

مجيد با مادرش در خانه ي ناپدري، كه دائم او را مي آزارد، زندگي مي كند مجيد مخفيانه سوار كاميون جوادآقا مي شود، اما جوادآقا او را سرزنش مي كند و گوشمالي مي دهد. مجيد به جوادآقا كينه مي ورزد و عهد مي كند كه او را بكشد. براي آماده كردن خود نزد پهلواني شاگردي مي كند و در اوقات فراغت براي درختي درددل مي كند. جواد آقا متوجه كمبودهاي عاطفي مجيد مي شود و در اندك مدتي رابطه اي عميق ميان آن دو برقرار مي شود. مجيد كه ناپدري اش او را در كارگاه چوب بري به كار گمارده است از خانه مي گريزد و از جواد آقا مي خواهد كه او را به عنوان پسرخوانده از ناپدري اش بخرد. اما جواد آقا در تصادف كاميونش با قطار كشته مي شود و مجيد، وقتي كه بزرگ مي شود درمي يابد كه جواد آقا پدرش بوده است.